گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
《مولوی》
هست ها رو فدای نیستیای میکنه که میدونه نیست ولی نیست بودنش از این همه هست بودنها براش بالاتر.
فیلسوف دیگه نمیفهمه.
اگه میفهمید که فیلسوف نمیشید.
مثل بقیه عاقل میشد.
میرفت بساز بفروش میشد.
تاجر میشد.
اصلا پزشک میشد.
یا سیاستمدار
و یا حتی آخوند
یا اصلا چی بهش میگن؟ آره همین مثل پسر خاله . . . میرفت یه سوپری میزد.
خاک توی سرش حتی یه بنگاه معاملات املاک هم نمیتونه بزنه.
خب فیلسوف دیگه
چه کنه که نمیتونه نخوادش.
همهی وجودش رو فرا میگیره.
ازش میخواد که بیرون بیاد.
عشق
سکس
پول
جاه
مال و مقام
همه فدای اون نیست میشن
نمیشه نخواستش
همه وجودت رو فرا میگیره
یه چیزی درونت رو داره میخوره که کاروان داره میره بدبخت
تو چرا نشستی
ولی اگه کسی میدونست
هیچ وقت ناراحت نمیشد
اینا، یعنی همین فلاسفه حالیشون نیست دیگه
خلن
دیوونن
چیزی برا از دست دادن ندارن
هرچی هم که به پاشون قفل و زنجیر ببندی
آخر یه روز میفهمی که دیوونه از قفس پرید
اخه جانم، عشقم ادم عاقل که از دیوونه ناراحت نمیشه، نه میشه؟
راستی قرار بود دنبال چی بگردیم؟¿
🔷 #امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️