و سحری که پیشاز سحر رخ داد. چشمانَت، آبیِ دریای گیلان داشت و دستانت، طراوت جنگلهایَش. خندهات، آفتاب بود؛ میتابید. و صدایت، باران بود؛ میبارید. بلندایت نه چون سرو، صنوبر بود. فردوسی، حماسهی رخ دادنَت را روایت نکرد؛ نظامی، بزم انتظارت را نظم نکرد؛ سنایی، به حدیقهی حقیقتِ تو عارف نگشت؛ عطار، قافِ قلبات را به سیمرغِ سخن نسِپُرد؛ مولوی، مثنویِ اندامت را سماع نکرد؛ سعدی، گلستانِ جمالت را به بوستانِ دل ننوشت؛ حافظ، تغنّیِ غریبِ غنودهی تو در قرابتِ من را، غزل نکرد. و تمام «تو»، به «من» سپرده شد. تمام ادبیات، امشب «من» است و تو «خوابِ خوابی، زیرِ پلکِ من».
@REsearchers