. فرض کن این روزها هم میگذرند، تمام این تلخیها میگذرند، تمام دلتنگیها، تمام غصهها، تمامِ تمامش میگذرد... اما! عمر ما که برنمیگردد! من همین حالا در همین روزهای گرم و تابستانیِ چهل و یک سالگی، دلم تو را با یک دنیا آرامش میخواهد برادر؛ تا بنشینیم توی یک کافه ساعتها گپ بزنیم، بخندیم، گریه کنیم، دل بسوزانیم، برنامه بریزیم و... کاش همه چیز همین حالا اتفاق میافتاد! تو بودی و آرامش و کافه و...! هِه... چه آرزوی عجیبی آرامش... تو... من! بهاره قادری ۲۷ خرداد ۱۳۹۸