▪️بار آخری که این قدر مثل الان، وزن دنیا روی شانههام زیاد شده بود و هیچ رقم سبک نمیشد قبل از همان سفری بود که با زهرا رفتیم نجف و کربلا. همان سفری که این عکسها را ازش گذاشتم یک بار همین جا.
🔻روز دوم بعد از رسیدنمان رفته بودم حرم. نزدیک ضریح نجف، زیارتم که تمام شد یهو دیدم هر کاری میکنم شدت گریهام کم نمیشود و مهارش از دستم در رفته. تنها بودم. کسی همراهم نبود. چادرم را زدم کنار و سرم را بردم بالا که هوا برسد. فایده نداشت. هیچ طوری قطع نمیشد. انگار من و گریهام از هم جدا شده بودیم و او داشت راه خودش را میرفت. گریهام مستقل شده بود. بدنم میلرزید. لای پرده اشکها دیدم یک زن میانسال عرب امد کنارم ایستاد و دستش را آورد لای چادرم. هول شدم. گردنبندی نداشتم ولی فکر دزدی در همان بیحالی از ذهن نیمههوشیارم گذشت. دست حنابستهاش را گذاشت روی سینهام و رو به ضریح سه بار گفت: برداٌ و سلاما. بردا و سلاما. بردا و سلاما.
🔻طول کشید تا یادم بیاید این آیهی گلستان شدن آتش بر ابراهیم است اما تا بند آمدن اشکم زیاد طول نکشید. توی صحن بودم که کامل آیه یادم آمد که گفت « یا نار کونی بردا و سلاما». ای آتش سرد و خاموش شو.
🔻امروز که باز کسی را میخواستم با آن صدای پر مهر همین را بهم بگوید به این فکر کردم که روابط دو کشور به هر کجا برود یک زن عرب هست که دوست من است. گفتگوی تمدنهای من همان زبان مشترک ابراهیمی در یک لحظهی رنج بود.
امروز فکر کردم که آیهها از یاد آدم میروند و هر قدر قرآن بخوانی بر نمیگردند. فقط کسی که خودش آیهای را زندگی کرده میتواند کلمههای گمشده را دوباره به حافظهی آدم برگرداند و به خاطرآوران کم اند. مهم است که کی بهت بگوید: بردا و سلاما وگرنه آن آیه همان جا در صفحهی خودش همیشه ایستاده است.
💬 نفیسه مرشد زاده
@Fars_Plus