#حسینیه
✅ روایت چهارم: مادری که از پسرش راضی نمیشد!
▪️خسته و زخمخورده از میدان برگشته بود و پرسیده بود: «از من راضی شدید مادر جان؟» نگاه مادرانهات را میهمان چشمهاش کردی. چقدر ردای مسلمانی به پسرت میآمد. تازهعروسش که لابد توی دلش سیر و سرکه میجوشید، آن طرفتر منتظر جواب «آریِ» تو بود که تمام بشوند این دلآشوبها. قدری دورتر اما چشمهای نگرانِ مردی از سویی به خیام بود و از سویی به سپاهِ روبرو. مردی که همه حجّتِ مسلمانیِتان شده بود؛ شاهد شهادتین گفتنتان. مردی که ارزشش را داشت آدم همه دار و ندارش را فداش کند. نگاهت دوباره گره خورد توی چشمهای وهب. همه رشتههای تعلّق مادرانه را پاره کردی، چشمهات را بستی و جواب سؤالش را دادی: «بهخدا از تو راضی نمیشوم تا آنکه جانت را فدای حسین کنی». تو توی آن چندروز اسلام آوردنت از حسین چه دیده بودی؟ تو به کجا متصل بودی وقتی این حرفها را میزدی؟ تو دریای مهر مادرانه را به کدام اقیانوس رسانده بودی که موج های تعلق تکانش نمیداد؟ تو اهل کجا بودی وقتی سر پسرت را جلوی آن نامردها انداختی و گفتی چیزی که در راهِ خدا دادهای پس نمیگیری؟
🙏 سلام مادرِ وهب! سلام بر تو که سندِ اسلامآوردنت را با خونِ پسرت امضا کردی. که رشته محبت مادرانه را به حسین پیوند زدی.
✍️ مریم روستا
@AllameTabatabaei