مشت می كوبم بر در
پنجه می سايم بر پنجره ھا
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از ھمه چیز
بگذاريد ھواری بزنم
آي
با شما ھستم
اين درھا را باز كنید
من به دنبال فضايی می گردم
لب بامی
سر كوھی دل صحرايی
كه در آنجا نفسی تازه كنم
آه
مي خواھم فرياد بلندی بكشم
كه صدايم به شما ھم برسد
من به فرياد ھمانند كسی
كه نیازی به تنفس دارد
مشت می كوبد بر در
پنجه می سايد بر پنجره ھا
محتاجم
من ھوارم را سر خواھم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند
چه كسی می آيد با من فرياد كند ؟
فریدون مشیری
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing