✍️ یههویی چشم باز میکنی و میبینی سالها از زندگیات گذشته و کارِ مهمی نکردی و آدم مهمی نشدی. برعکسِ خیلیهای دیگه، خواندنِ زندگینامههای بزرگانْ کاملاً من رو نومید میکنه. همهی ما توی ۱۰سالگی، ۱۵سالگی و ۲۰سالگیهامون آرزوها و تصورهایی از آیندهمون در ۲۵سالگی و ۳۰سالگی و ۳۵سالگی و... داشتهایم؛ اما من نمیدونم چهقدر تونستیم بهشون برسیم. همهچیز خیلی سریعتر از انتظارمون پیش میره و این یک شعار نیست، واقعاً سریع رخ میده. هیچ ترسی شما رو فرانمیگیره وقتی به ۲۵، ۳۰، ۳۵ و... نزدیک میشید؟ نیمی از عمرمون رفته! نیمی از عمری که فقط همون یک بار رو داشتیم! ما از اول متوجهِ این قضیه نبودیم که فقط همین یک فرصت رو داریم. خودِ من حدودِ ۲۵ سال رو تلف کردم تا فهمیدم زندگی فقط همینی است که توشَم و خبرِ دیگهای از جای دیگهای نیست. بعد، میخوای کاری بکنی و از این یک بار نهایتِ استفاده رو بکنی و یکهو میبینی اِنقـَدر همهچیز رو نادیده و دستِکم گرفته بودی که حالا باید کلی جون بکنی تا یه شرایط عادی رو پدید بیاری. یههو میفهمی کتابهایی که خوندی کافی نبود؛ فیلمهایی که دیدی مزخرف بودن؛ دوستانی که داشتی دیگه کنارت نیستند؛ تحصیلاتی که داشتی بهاندازهی کافی رضایتِت رو جلب نکرد؛ شغلی که داشتی باعثِ اتفاق مهمی در زندگیت نشد! عملاً انگار هیچ اتفاقی توی گذشتهات نیفتاده و تو گویی باید از اول همهچیز رو سَرِهَم کنی و تازه گام برداری! اونم در دنیایی که دیگه واسهت مثل قبل نیست و با همهی لذتهایی که گاهگداری توش هست، بیشتر برات شبیهِ یه کابوسه. وقتی میفهمی که قدر خودت و زندگیات رو ندونستی، همهچیز واسهت سختتر خواهد شد و هیچ چیز دیگه خرسندت نمیکنه. توی این حالت هر کتابی که بخونی یه توسَری به خودته؛ هر فیلمی که ببینی یه سرزنش به خودته؛ هر دانشمند و اندیشمندِ موفقی که بشناسی، یه لعنت به خودته. همهچیز انگار داره فریاد میزنه که تو یک بار میتونستی شانسِت رو بیازمایی و قدرش رو ندونستی، پس شایستهی همهی این حسهای بد و انحطاطی که روبهروته هستی. بهنظرم از یک جایی بهبَعد دیگه دیره. از کجا؟ از اونجایی که خودت به این نتیجه برسی که دیگه دیر شده، اونجا و اون لحظه دیگه واقعاً دیر شده، دیر! فقط یه عده میپذیرنِش و عدهی بسیاری هم نه.
#یادداشت
@REsearchers