امروز یک ساعت در محاصرهی آوارههای مرزی بودم. هر کسی از دردی میگفت. دیدم آن کنار، زنی با کودکی بیحال در بغل، بر خاک نشسته. اشک با خاک و ماسه روی گونهاش، گلی شور شده بود. درست به شوربختی حال و روزش.
خودم را از میانهی مردانی که چون زنان میگریستند بیرون کشیدم و کنار زن بر زمین نشستم. زن بغض کرده بود و تا مرا دید بغضش شکست و دهانش باز شد. رگبار کلمات بود که شلیک میکرد و قطرات اشک که فرود میآمد. کولهاش را پیش کشید و بزور پاکت مدارکی از آن درآورد. تقدیرنامه و لوح و سند کارش در بخش زنان و زایمان بیمارستانی در افغانستان. معلوم بود از اسب بر زمین افتاده.
کودکش بیحال بود. گفت: "شیر نمیگیرد، حالش خوب نیست، اگر اینجا بمیرد چه؟ دیگر برای که زنده بمانم؟" همسرش نیز روبروی ما بر زمین نشسته بود. کارت هویتیاش را نشانم داد: "اردوی ملی افغانستان" یعنی که عضو ارتش سابق بود. کارت تصویر نداشت. تصویرش را شکسته بود. در هول فرار از ط.ب و آمدن به ایران، مانده بود که کارت هویتی داشته باشد یا نه؟ اگر داشته باشد و بدست ط.ب بیفتد چه؟ اگر نداشته باشد و در مرز ایران دستگیر شود چه؟ کارتش را شکسته بود که هم باشد و هم نباشد. هویتی که حالا بلای جانش شده بود.
زن داشت دیگر ضجه میزد. روضه میخواند و مردهای ایستاده، های های میگریستند: "بنزین بیاورید تا خودم را به آتش بکشم،" کودک تقلایی کرد و چشم گشود. مادر کودک را به سینه چسپاند و گوشهی روسریاش را بر سرش کشید. و من برخاستم.
پن: از کنار دیوار مرزی میلک، زهک، سیستان و بلوچستان