و كلما سافرت في عينيكِ يا حبيبتي احس اني راكبٌ سجادة سحريه فغيمة وردية ترفعني و بعدها ، تأتي البنفسجيه َادور في عينيكِ يا حبيبتي ادور مثل الكرة الارضيَّه...
و هر بار که در چشمانت سفر میکنم، ای محبوب من..احساس می کنم سوار بر قالیچه ی جادویی ام و ابری صورتی مرا بالا می برد...و سپس ابری بنفشی از راه می رسد....در چشمانت می چرخم ای محبوب من...چنان زمین پیوسته در مدار آن به چرخش میگردم...