✳️ بازخوانی کتاب: اجماع لندن (The London Consensus)
✍ حسین ساسانی

✅ به سوی اجماع اقتصادی لندن(۱)
درآمدی بر یک چشم‌انداز نو
تیم بزلِی و آندرس ولاسکو

■ مقدمه
کلام مشهور جان مینارد کینز که می‌گوید:
«در تاریخ، هر آن‌گاه که جهان به لرزه درآمد، نه از سنگینیِ منافع که از جنبشِ اندیشه بود. اندیشه‌ها، بی‌آنکه شمشیری در دست داشته باشند، می‌توانند تمدنی را بیافرینند یا ویران کنند. این سخن، هنوز درخشان‌ترین هشدار برای ماست؛ که نظریه‌ها نه تفسیرِ جهان، که نیروی پنهانِ آفرینش و تخریبِ آن‌ هستند.»
اندیشه‌های اقتصادی، پیش از آنکه بر تجربه تکیه کنند، بر شهامتِ تخیل استوار هستند. آنان نمی‌کوشند جهانی را توضیح دهند که هست؛ بلکه در سودای آفریدن جهانی‌ هستند که هنوز زاده نشده است. از همین رو، ریشه‌ اندیشه‌ اقتصادی در آمیزه‌ای از منطق، تجربه و رؤیاست - در تلاقی خردی که می‌سنجد، تجربه‌ای که می‌آزماید، و تخیلی که آینده را ممکن می‌بیند.
در مسیر تکامل انسان، هرگز «مهندس کلان» یا طراح الهی‌ای نبوده است که طرحی از پیش مقدر را بر زمین پیاده کند. جهان، زاده‌ی آزمون و خطاست؛ و بخت، هنوز از تار و پودِ سرنوشتِ جوامع گسست‌ناپذیر است. هیچ جامعه‌ای از تصادفی بودن نگریخته است؛ هر پیشرفتی، رگه‌ای از اتفاق در خود دارد.
امروز چهره‌ی بحران‌های بشر، آشکارتر از همیشه است: زمین گرم می‌شود، گونه‌ها می‌میرند، بیماری‌ها در مرزها نمی‌مانند، شکاف‌ها ژرف‌تر می‌شوند، فناوری سایه‌ی خود را بر معنا می‌افکند، اقتصاد جهانی از درون می‌گسلد، پوپولیسمْ عقل جمعی را می‌بلعد، جنگ در اروپا بازمی‌گردد، و ایمان به دموکراسی لیبرال، چون نوری که در مه فرو می‌رود، رو به خاموشی دارد.
اما دشوارتر از شناخت این بحران‌ها، یافتن مجموعه‌ای از اندیشه‌هاست که بتوانند در برابرشان چراغی بیفروزند؛ چراکه هر اندیشه‌ی تازه، نه صرفاً اصلاح وضع موجود، بلکه زایش نظمی دیگر است.
در پسِ هر زایش فکری، سایه‌ی تجربه‌ای تاریخی نهفته است. پس از جنگ جهانی دوم، نوعی اجماع نانوشته در جهان شکل گرفت؛ اجماعی که دولت را ستون خیمه‌ی توسعه می‌دانست - از شرکت‌های ملی و نهادهای رفاه گرفته تا مهندسی تقاضا به شیوه‌ی کینزی.
در جهان در حال توسعه، دولت همچون پدرِ صنعتِ نوزاد ظاهر شد؛ پشت دیوارهای تعرفه و با دستانی مداخله‌گر. این روایت، تا دهه‌ی ۱۹۷۰ بی‌رقیب ماند، زیرا جهان هنوز ایمان داشت که دولت می‌تواند عقل جمعی را تجسم بخشد. اما دهه‌ی هفتاد، زمانِ شکستِ یقین‌ها بود. تورم، رکود و شکاف طبقاتی، پارادایمِ کینزی را در ترازوی تاریخ لرزاند.
اقتصاددانانی چون «اَن کروگر» پرده از رانت‌جویی و انحرافاتی برداشتند که در سایه‌ی همان مداخلات پدید آمده بود؛ و بدین‌گونه، اندیشه‌ی اقتصادی به‌تدریج از دالان دولت عبور کرد و به افق بازار رسید.
پیروزی تاچر و ریگان، تنها رخدادی سیاسی نبود؛ نماد تولدِ عصری تازه بود - عصری که در آن «مقررات‌زدایی» و «آزادسازی» بدل به ایمانِ جدید شد. اگر قرن بیستم را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت: از دل رکود بزرگ، کینزیانیسم برخاست تا اقتصاد را به سامان آورد؛ اما در پایان همان قرن، نئولیبرالیسم با زبانی تازه، دولت را از عرش به فرش فراخواند.
نئولیبرالیسم، اگرچه خود را به‌عنوان فلسفه‌ای از رهایی معرفی می‌کرد، در عمل بیشتر به نظم‌بخشیِ نامرئیِ بازار پرداخت تا حذفِ دولت.
در آمریکا، در کنار کسری‌های بزرگ بودجه زیست؛ و در بریتانیا، دست در دست ریاضت مالی گذاشت.
با این‌همه، «اجماع واشنگتن» به‌راستی طوفانی جهانی بود؛ طوفانی که نه فقط ساختارهای اقتصادی، که تخیل سیاسیِ ملت‌ها را دگرگون کرد. اما هیچ طوفانی تا ابد نمی‌وزد. فروپاشی شوروی، برخاستن چین، و بیداری وجدان جهانی در برابر تغییرات اقلیمی، زمین را دوباره از نو نوشتند. اکنون، با تجربه‌ی سه دهه‌ی پرآشوب، ما می‌توانیم از خود بپرسیم: از آن ده فرمانِ واشنگتن چه مانده است؟ کدام به بلوغ رسید و کدام در آزمون تاریخ فروریخت؟
در این میان، علم اقتصاد نیز پوست انداخته است: دیگر تنها معادله‌ای خشک نیست، بلکه آینه‌ای از رفتار انسان است - از روان و قدرت تا اخلاق و تصمیم. امروز داده‌ها نه صرفاً عدد، که روایتِ زندگی‌اند؛ و اقتصاد، نه فقط علمِ تخصیص، که هنرِ درک انسان در بستر نیروهای نادیدنی قدرت و معناست. بدین‌سان، اندیشه‌ نوین اقتصادی، همچون پلی میان واقعیت و رؤیا، بار دیگر در پی ساختن جهانی است که هنوز نیامده، اما صدای پایش را می‌توان شنید.

Comments

Be the first to add a comment