📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد
قست دهم:
به این ترتیب، آدم کوچولوها هر روز همان کار قبلی را ادامه دادند. آنها به ایستگاه پنیر قبلی می رفتند و بدون یافتن پنیری، نگران و مأیوس به خانه بازمی گشتند.
آنها سعی می کردند این اتفاقات را انکار کنند. اما، هر روز خوابیدن برایشان دشوارتر می شد، انرژی شان کاهش می یافت، و رفته رفته عصبی تر می شدند.
خانه هایشان دیگر مانند گذشته جای پربرکت همیشگی نبود.
آدم کوچولوها به سختی به خواب می رفتند و از وحشت اینکه پنیری پیدا نکنند کابوس می دیدند، اما هر روز همچنان به ایستگاه پنیر قبلی برمی گشتند و آنجا منتظر می شدند.
"هم" گفت:
می دانی! اگر بیشتر تلاش کنیم می فهمیم که هیچ چیز تغییر نکرده، احتمالا پنیر در همین نزدیکی هاست. شاید فقط آن را پشت دیواری مخفی کرده باشند.
روز بعد، "هم" و "ها" با ابزارهایی برگشتند. "هم" قلمی نگه می داشت و "ها" روی آن ضربه می زد، تا این که سوراخی در دیوار ایستگاه پنیر "پ" ایجاد کردند. از سوراخ با دقت داخل را نگاه کردند، اما پنیری در کار نبود.
ناامید شدند، اما معتقد بودند می توانند این مشکل را حل کنند.
بنابراین هر روز کار را زودتر شروع می کردند، بیشتر می ماندند و سخت تر کار می کردند، اما بعد از مدتی تنها چیزی که داشتند یک سوراخ بزرگ در دیوار بود.
"ها" رفته رفته به تفاوت بین فعالیت و بارآوری پی می برد.
"هم" گفت:
احتمالا فقط باید اینجا بنشینیم و ببینیم که چه پیش می آید. دیر یا زود مجبورند پنیر را برگردانند.
"ها" دلش می خواست این موضوع را باور کند. بنابراین، هر روز برای استراحت به خانه می رفت و با بی میلی همراه "هم" به ایستگاه پنیر قبلی برمی گشت، اما اثری از پنیر نبود.
آدم کوچولوها همین طور از گرسنگی و فشار عصبی ضغیف تر می شدند. "ها" رفته رفته از انتظار کشیدن برای بهتر شدن موقعیت شان خسته شده بود. متوجه شد که هرچه بیشتر در این حالت بی پنیری بمانند، بیشتر به ضررشان خواهد بود. پی برده بود که به تدریج اشتیاقشان را از دست می دهند ...
🆔 @Sobhan_Institutes