از عهد ِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سر ِ غم میگذارم
آن غمگسار ِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بیراه
عاشقوش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیز عیار
هر روز صبری بیش میخواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش میخواهد ز عاشق
وانگه که رویی مینماید
یا چشم و ابرویی پریوار
بازش نمیدانند
نقشش نمیخوانند
دل میگریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینهی تار!
هرگز نیامد بر زبانم حرف نادلخواه
اما چه گفتم؟ هر چه گفتم، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است
خاموشم اما
دارم به آواز ِ غم خود میدهم گوش
وقتی کسی آواز میخواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کردهست
اینجا سراپا گوش باید بود :
- درد از نهاد آدمیزاد است !
آن پیر شیرین کار تلخ اندیش
حق گفت، آری آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
اما
این بندی آز و نیاز خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر؟
یا آدمی دیگر؟ ...
- ای غم ! رها کن قصهی خون بار !
چون دشنه در دل مینشیند این سخن اما
من دیدهام بسیار مردانی که خود میزان شأن آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزان ِشأن ِآدمی بسیار افزودند
- آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دست مرگ را بر گردن خود شاخ گل کردند
و مرگ را از پرتگاه نیستی تا هستی جاوید پُل کردند
- ای غم ! تو با این کاروان سوگواران تا کجا همراه میآیی؟
دیگر به یادِ کس نمی آید
آغاز این راه هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد کسان افسانهی ما نیز !
- با ما و بی ما آن دلاویز کهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ماست
روز همایون رسیدن را
پیوسته باید خواست
- ای غم ! نمیدانم
روز رسیدن روزی گام که خواهد بود
اما درین کابوس خون آلود
در پیچ و تاب این شب بن بست
بنگر، چه جان های گرامی رفته اند از دست!
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته میگرید
آواز : محمد رضا شجریان
شعر: #هوشنگ_ابتهاج
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing