🇺🇦 شکستِ اجبار#علی_آردم
مدتی پیش، در یک برنامه ویدیویی، آقای تفرشی از من پرسید: «چرا ما نمیتوانیم مانند ویتنام با آمریکا به توافق برسیم؟» پاسخ من در آن لحظه تنها یک لبخند بود، اما پاسخ واقعی این بود: «چون ما با ویتنام بیست سال نجنگیدیم.»
اگر به جنگ ویتنام و توافقات پس از آن بنگریم، با مفهومی کلیدی در مطالعات استراتژیک مواجه میشویم: «شکست اجبار». ایالات متحده در این جنگ تلاش کرد با تحمیل هزینههای سنگین نظامی، اراده سیاسی ویتنام شمالی را تغییر دهد؛ اما با وجود برتری نظامی، نتوانست رفتار طرف مقابل را مطابق خواست خود دگرگون کند.
مفهوم اجبار، بهویژه در آثار توماس شلینگ و سپس رابرت پاپه، از «زور محض» متمایز میشود. زور محض معطوف به نابودی توان دشمن است، اما اجبار ناظر بر واداشتن او به تغییر رفتار سیاسی (عقبنشینی، پذیرش مصالحه یا دست کشیدن از هدف) است. از اینرو، ممکن است بازیگری از نظر نظامی برتر باشد، اما در سطح اجبار شکست بخورد، زیرا نتوانسته تصمیم سیاسی حریف را تغییر دهد.
در مرکز این مفهوم، برداشتی خاص از عقلانیت قرار دارد: بسیاری از دولتها تصور میکنند که با افزایش هزینههای جنگ (از بمباران گرفته تا تحریم) طرف مقابل ناچار به عقبنشینی خواهد شد. اما پژوهشهای پاپه نشان میدهد که این رابطه الزاماً برقرار نیست. راهبردهای تنبیهی زمانی ناکام میمانند که هدف سیاسی طرف مقابل برای او حیاتی باشد؛ یعنی عقبنشینی نه یک امتیاز معمولی، بلکه معادل شکست تاریخی یا فروپاشی مشروعیت تلقی شود. در چنین شرایطی، افزایش فشار نهتنها به تسلیم نمیانجامد، بلکه میتواند به مقاومت بیشتر منجر شود.
اجبار معمولاً بر چند پیشفرض استوار است: اینکه طرف مقابل هزینهها را همانگونه که طراح اجبار انتظار دارد درک میکند؛ اینکه امکان کاهش یا دور زدن این هزینهها را ندارد؛ و اینکه هدف مورد مناقشه برای او آنقدر حیاتی نیست که هر بهایی را بپردازد. «شکست اجبار» زمانی رخ میدهد که این پیشفرضها از کار بیفتند. در این حالت، بازیگر هدف به این جمعبندی میرسد که ادامه مقاومت، حتی با وجود هزینههای بالا، کمهزینهتر از عقبنشینی است. از همین رو، در بسیاری از جنگها، بازیگری که ضعیفتر به نظر میرسد، در سطح اجبار دوام بیشتری میآورد.
جنگ ویتنام نمونهای روشن از این وضعیت است. ایالات متحده توانست نیروی نظامی گستردهای به کار گیرد و خسارات سنگینی وارد کند، اما نتوانست هدف اصلی خود، یعنی واداشتن هانوی به دست کشیدن از پروژه وحدت سیاسی را محقق سازد. برای رهبری ویتنام شمالی، جنگ صرفاً نزاعی محدود نبود، بلکه بخشی از پروژه استقلال و وحدت ملی به شمار میرفت. در چنین چارچوبی، فشار نظامی، هرچند شدید، کارکرد تنبیهی مورد انتظار را پیدا نکرد. در نتیجه، دوگانه «برتری نظامی» و «موفقیت سیاسی» معنا گرفت.
شکست اجبار معمولاً به توقف فوری جنگ منجر نمیشود، بلکه توهم پیروزی از طریق فشار را فرسوده میکند. تا زمانی که یک طرف باور دارد با افزایش فشار میتواند اراده حریف را بشکند، جنگ ادامه مییابد. پایان زمانی نزدیک میشود که این باور از میان برود و بازیگر اجبارکننده دریابد ابزارهای موجود به هدف سیاسی منتهی نمیشوند. در مورد آمریکا، این فرسایش راهبردی زمینهساز حرکت به سوی مذاکره و در نهایت توافق پاریس شد. اسناد مذاکرات نشان میدهد که تا سال ۱۹۷۳ (۱۳۵۲ شمسی)، سیاست آمریکا عملاً به سمت پایان مداخله مستقیم و تنظیم شرایط خروج تغییر جهت داده بود. توافق ۲۷ ژانویه ۱۹۷۳ نیز در همین چارچوب شکل گرفت: توافقی برای پایان جنگ که در عمل خروج آمریکا را تثبیت کرد.
در نهایت، شکست اجبار زمانی رخ میدهد که یک قدرت نظامی درمییابد ابزارهای فشار، هرچند پرهزینه و ویرانگر، قادر به تولید نتیجه سیاسی مطلوب نیستند. همین نقطه است که مسیر جنگ را از «ادامه برای پیروزی» به «پایان برای خروج» تغییر میدهد و مسیر را برای یک توافق پسینی آماده کند.
🐸Ellinne