#حکایتها وطنز ، ۸۵
📝📝خرکچی اصفهانی
راننده ی یکی از وکلای مجلس زمان محمدرضا شاه تعریف می کرد که ایام عید نوروز بود، ارباب را برده بودم اصفهان. روزی در حالی که با کادیلاک از
خیابان باریکی عبور می کردیم و آقا هم عقب ماشین لم داده بود، به یک خرکچی اصفهانی برخوردم که "كود" بار داشت و با الاغها عازم خارج شهر بود. چون راه را بند آورده بود خواستم متکلی نثار او کنم. گفتم: آهای عمو، اینا چیه بار کردی. لابد قوت و غذای قوم و خویشاته؟! خر کچی اصفهانی نگاهی به من کرد و گفت: چیزی نیست. همونس که تو هم بار کردی. و بعد اشاره به ارباب کرد. ارباب از شنیدن این حرف از فرط خشم و غضب سبیلش را جوید و زیر لب هزار بد و بیراه نثار من و او کرد. .
کانال مقاله ها
🌺 @eduarticle