روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلیخورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ،
روز بدنامی،
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصلها فصل زمستان شد،
صحنه گلگشتها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستانهای خاموشی،
میتراوید از گل اندیشهها عطر فراموشی
ترسی بود و بالهای مرگ؛
کس نمیجنبید، چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمهگاه دشمنان پرجوش
سیاوش کسرایی
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing