✳️ فضیلتِ حضور
✍ حسین ساسانی

✅ انسان، پیش از آنکه بتواند کسی را شاد کند،باید از سنگینیِ خویش عبور کرده باشد.شادمانی‌ای که از حضور برمی‌خیزد، نه از گفتن است و نه از انجام‌دادن؛از سبکیِ بودن می‌آید. برخی انسان‌ها، حتی در سکوت،فضا را فرسوده می‌کنند؛ و برخی دیگر،بی‌هیچ تلاشی،با صرفِ حضور،جهان را اندکی قابل‌تحمل‌تر می‌سازند.این تفاوت،تفاوتِ خُلق نیست؛ تفاوتِ مرتبهٔ وجود است.
بارِتوانایی شاد کردن کسی، تنها به صرف حضور داشتن از آن‌جا آغاز می‌شود که انسان دیگر نیاز ندارد دیده شود.دیده‌نشدن در این‌جا حذف نیست؛ رهایی است آن‌که هنوز در پیِ اثبات خویش است،ناخواسته از دیگری می‌کاهدو آن‌که از این اضطرار گذشته است، بی‌صدا می‌افزاید.حضورِ شادکننده، کنش نمایشی نیست؛ پرهیز آگاهانه از تصرفِ دیگری است.در این معنا،حضور نه یک وضعیت فیزیکی، بلکه رخدادی حکیمانه است رخدادی که در آن،انسان جهان را نه کامل‌تر، بلکه امن‌تر می‌کند.بسیاری از رنج‌های بشر نه از فقرِ پاسخ، بلکه از فزونیِ تفسیر زاده می‌شوند.آن‌که می‌تواند شاد کند، کسی است که معنا را می‌شناسد،اما آن را بر دیگری تحمیل نمی‌کند.او اجازه می‌دهد انسان، بی‌دفاع، ناتمام و خاموش، بماند.شاد شدن در کنار چنین حضوری، برآمده از هیجان نیست؛ نتیجهٔ فروکش‌کردنِ اضطرار است.وقتی انسانی وارد میدان می‌شود که چیزی نمی‌خواهد،چیزی مطالبه نمی‌کند وچیزی برای اثبات نمی‌طلبد، روانِ دیگری از حالت دفاع بیرون می‌آید. این آرامش،خودِ شادی نیست؛ اما امکانِ شادی است. شادی،در این افق، نه خنده است و نه سرخوشی؛ مکثی است که در آن، رنج برای لحظه‌ای دست از فشار برمی‌دارد.توانایی شاد کردن با حضور،نشانهٔ بلوغی است که رنج را از سر گذرانده، اما در رنج اقامت نکرده است. دارندگان این توانایی،الزاماً کم‌درد نیستند؛ کم‌ادعا هستند.آنان رنج را به نمایش بدل نکرده‌اند، بلکه آن را به فهم رسانده‌اند و فهم،آنگاه که به سکوتی آگاهانه می‌رسد، حضوری می‌آفریند که درمان نمی‌کند، اما شفا می‌دهد.در ساحت جمعی، چنین حضوری بنیانِ اعتماد است.خانواده‌ها، سازمان‌ها و حتی ملت‌ها، نه با‌ آیین‌نامه‌ها،بلکه با کیفیت حضور انسان‌های محوری پایدار می‌مانند. آن‌جا که حضور،اضطراب می‌زاید، هیچ ساختاری دوام نمی‌آورد؛ و آن‌جا که حضور، آرامش می‌آفریند،کاستی‌ها قابل‌تحمل می‌شوند.این‌جا، حضور سرمایه‌ای است نامرئی،اما سرنوشت‌ساز
بااین‌همه،این توانایی بهایی دارد.شاد کردن دیگری به صرف حضور،نیازمند مراقبتی مداوم ازخویشتن است.کسی که می‌خواهد مأمن باشد، نمی‌تواند ویرانیِ حل‌نشده را با خود حمل کند. این بار، بارِ خودسازیِ خاموش است؛ پالایشِ نیت، فروتنیِ اندیشه و پذیرشِ ناتمامیِ خویش واز همین‌جاست که این توانایی کمیاب می‌شودو شاید انسان، در پایان این مسیر،به دریافتی ساده و دشوار برسد:
بزرگ‌ترین اثر او نه در آن چیزی است که می‌گوید، نه در آنچه می‌سازد، بلکه در چگونگیِ بودنش است.آنجا که حضورش، بی‌هیاهو، اندکی از سنگینی جهان می‌کاهد.در این نقطه، شادی هدف نیست؛ پیامد است. پیامدِ انسانی که آموخته است چگونه باشد،بی‌آنکه بار باشد.

Comments

Be the first to add a comment