انتخابِ نام برای فرزندان، بهویژه در دهههای اخیر که ممکن است فرصتی نادر برای والدین باشد، اهمیتِ فراوانی دارد. در این انتخاب یا انتخابها عواملِ مختلف، ازجمله مذهبی و مرامی یا زیباشناختی دخیل است. مثلاً توجه به نامهای شاهنامهای و ایرانِباستانی همزمان با بیداریِ تاریخی در عصرِ قاجار، حتی شاهانِ قاجار را نیز به برگزیدنِ نمونههایی همچون فریدون و خسرو و بهمن واداشت. رضاشاه نیز حتماً به دلایلی و بهرغمِ همهی باستانگراییهایش به محمدرضا، حمیدرضا، محمودرضا و علیرضا رویآورد! آیا او تنها به استمرارِ نامِ خویش در این نامها میاندیشید؛ همانگونه که نامِ "ملِک"، در نامِ ایرانیِ بیشترِ فرزندان ملکالشعراء بهار (ملکهوشنگ، ملکدخت، ماهملک، ملکمهرداد) نیز التزام شده؟؛ یا چنانکه مشهور است انتخابهای رضاشاه را صرفاً باید نشانهای از شیفتگیِ او به امام هشتم دانست؟ نمیخواهمبگویم همواره میانِ علائقِ مذهبی و گرایشهای مرامی و فرهنگی و انتخابِ نامِ فرزندان پیوندی صددرصدی برقرار است، اما چندانهم با آن زمینهها و انگیزهها بیارتباط نیست. مثلاً نامِ همهی فرزندانِ احمدِ مهدویِ دامغانی (مرتضی، زهرا و فریده) عربی است و نام هر سه فرزندِ شهیدی از مادهی "حسن" (احسان، حسین و محسن) انتخابشده. و اغلبِ کسانی که ملیگرا و ایرانستا بودند، به نامهای ایرانی توجهداشتند: پورداوود: پوراندخت معین: مهدخت، همایون، پیروز و پریچهر تیمورتاش: نوشآفرین، هوشنگ، ایران، مهرپرور و منوچهر حکمت: پروین، پریچهر و پریوش نفیسی: رامین، نوشیندخت، شیریندخت و بابک غنی: سیروس مینوی: رامین، ماکان و نیلوفر حسابی: ایرج و انوشه صفا: یاسمین و مهرزاد اسلامی ندوشن: مهران و رامین خلیلِ ملکی (سوسیالیستِ ملیگرا): پیروز، بهروز و نوروز اخوان: مزدکعلی*، توس، زرتشت، لاله و لولی ایرج افشار: بهرام، کوشیار، آرش و بابک نصیریان: برمک، باربد و بابک آیا علاقهی شاملو به سامان، سیروس و سیاوش، متأثر از دلبستگیهای آریایی و ایرانیِ او در عهدِ جوانی نبوده؟!
شاید با دقت در این انتخابها بهتر بتوان به باورها و گرایشهای درونیِ افراد، بهویژه در مقاطعی از زندگیشان پیبرد. مثلاً فروغی باهمهی ایراندوستیهایش جز فرشته (نام یکی از دخترانش) این اسامی را برگزیده: محمود، محسن، حمیده، جواد و حسین. مصدق نیز این اسامی را: ضیاءاشرف، منصوره، خدیجه، غلامحسین و احمد. البته مواردِ نقضکننده هم کم نیست. مثلاً میرجلالالدین کزازیِ سرهگرا، درکنارِ "امیر"رهام، سیتیآناهیت و سیتیماندان، "امیر"صدرا را نیز برگزیده.
گاه نیز برخی از نامآورانِ "عیالوار" و قلندرمسلک، بیآدابی و ترتیبی از کشکولِ اسامیِ ایرانی، اسلامی، کلیمی و مسیحی، هرچه بیرونمیآمده را به فالِ نیک میگرفتند. نامِ فرزندان یغمایی چنین است: پیروز، اسماعیل، احمد، پروین، پروانه، افسانه، پیرایه، مریم، مسیح و بدرالدین. برخی نیز به نامهایی خاص توجهداشتند. ازجمله استاد ابوالحسن نجفی که نام فرزندشان شبلی است. و باز تاکیدمیکنم این توجهِ مذهبی و عقیدتی مواردِ نقضکننده نیز کمندارد. مثلاً شریعتی درکنارِ احسان و سارا، "سوسن" را نیز برگزیده. کسروی نیز درکنارِ بهزاد، فرخزاد و خجسته، حمیده، نفیسه و جلال را انتخابکرده. اما بسامدِ انتخابهای آگاهانه و معنادار بهمراتب بیشتر است. مثلاً نیمای نواندیش و بومیگرا "شراگیم" را برگزیده. سایه هیچگاه نتوانسته یادِ کیوان را فراموشکند. آتشی و کسرایی با انتخابِ مانلی، ارادتشان را به نیما نشاندادند. توللیِ به قولِ نیما "خوشاستقبالِ بدبدرقه" نیز نامِ نیما را بر دخترِ خویش نهاد. و جالبتر از اینها علیاصغرِ پتگرِ نقاش است که نامهای مانی، نامی و نیما را برای فرزندانش برمیگزیند! یا نیما یا حروفِ درهمشکستهای از نام نیما! انتخابهای جالب و جذاب فراوان اند. بهگمانام یکی از این مواردِ معنادار، نامِ فرزندانِ خرمشاهیِ حافظپژوه (هاتف، عارف و حافظ) و نیز حمیدیانِ شاهنامهپژوه (فرود، سیندخت و مهدخت) است. آیا محمدِ قاضیِ کُرد، فرهاد را بهسببِ کرمانشاه و قصرِ شیریناش و نیز روحیهی عاشقپیشهی خویش برنگزیده؟! پرویز تناولیِ نوگرا و مجسمهساز نیز نام تندر و تندیس را بیسببی بر فرزندان خود ننهاده. آیا انتخابِ نامِ کاوه ازسوی گلستان و سایه، بیانگرِ گرایشهای چپِ آنان نیست؟ نامِ بامسمّای دخترِ منزوی نیز غزل است. قیصر نیز نام دخترش را آیه نهاده. براهنی که گاه گرایشهایش حتی به پانترکیستها نزدیک است نیز الکا، اکتای و ارسلان را برای فرزندانش برگزیده! بهگمانام اغلبِ این گزینشها ازمنظرِ اندیشگی و مرامی تاملبرانگیز است.