سندروم اخلاقیات برای حرامزادهها؛از برکات تجربهی 57، عبور از 57 است. آن انقلابیهای ریز و درشت مادربهخطا که دست در دست رهبر انفجار نور و عوامل او، به سلاخی باقیماندههای نظام شکوهمند ایران مشغول شدند و بزرگ و کوچک را دریدند، چندین هزار افسر ارتش را به فرمان خلخالی تیرباران کردند و از خوشحالی مینوشتند «دادگاههای انقلاب، ایران را سربلند کرد» و بعد از انقلابشان نیز به ترور آن دلدادگان و عاشقان میهن پرداختند، فکرش را هم نمیکردند اینچنین امروز، یک ملت و بخصوص نسل جدید به نسبتشان نفرت بورزند. در این میان اما وضعیت آن شاعران و نویسندگان خود روشنفکرپندار عاشق امام و انقلاب، اندکی متفاوت رقم خورد. آنان تصور نمیکردند در میان انبوهی از عاملان و رهبران و شرکای 57، در میان آنهمه چریک و تروریست و قاتل، یقهشان اینقدر محکم گرفته شود. آن شاعران و نویسندگان 57ی نتوانستند پشت نوشتههای گوگولیمآب عاشقانه یا توصیفهای لطیف، پنهان شوند. افکار پلید شاملوهای ستایشگر وارطانهای خائن به میهن، یا براهنیهای ستایشگر گلسرخیهای مرتجع، یا اندیشههای آن ابتهاجها و بهآذینهایی که برای امام محبوبشان نامه عاشقانه مینوشتند، یا افکار آن سیمین دانشورهایی که کارشان به داشتن نگاههای جنسی و عاطفی به امامشان رسیده بود، برای ملت و نسل جدید ضمن خواندن و لذت بردن از اشعار و نوشتههایشان، چنان هویداست که بعد از هربار کسب لذت، یک تف و دو فحش آبدار نثارشان میشود. حال همین اوباش 57ی با آن سابقه درخشان در حرامزادگی، نگران «شاشیدن» یک نون حلالخوردهای به قبر ساعدی شدهاند. اینها که امروز دهانشان کف کرده و یقه جر میدهند و مدعی امور اخلاقی هستند، زمانیکه مزار تقیزادهها و فروغیها و رضاشاه به دستان نظام برآمده از انقلابشان تخریب میشد، حتی یک جمله و کلمه برای اثبات سندروم اخلاقیاتشان ننوشتند. اما قضیه ساعدی اندکی متفاوت است. در میان نسل جدید که با انبوهی از غم و ناراحتی و دلیل برای شادی نکردن از صدقه سر نظام شکوهمند روبرو هستند، برای نسلی که عاشق «شادی» در تمامی وجوه زندگیشان هستند و «خوشحالی» را مهمترین دلیل برای ادامه زندگی و گریز از افسردگیهای پدردرآور میدانند، آن صحبتهای ساعدی در مورد جشنهای 2500ساله که تنفرش از مهمانی و شادی را فریاد میزد: «هر روز در این مملکت مهمونی بود»، بیش از دیگر اعمال، افکار و گفتار او بزرگ شده است. اما ساعدی سرتاسر سیاهیست. ساعدی کسیست که فریاد ای دریغا سر میداد که خاندان پهلوی به سرنوشت رومانوفها دچار نشدند. یعنی اینکه باید بخش اصلی خاندان پهلوی تکهتکه و اعدام میشدند، از دختر ده سالهی شاه فقید؛ والاحضرت لیلا که در 8 سالگی مورد هجوم فحشهای جنسی این اخلاقمداران حرامزاده قرار گرفته بود تا شاهزادههای 18 و 12 ساله باید سلاخی میشدند. البته برای کسی که عاشق پیشهوری بود و بعد عاشق و همکار چریکهای فدایی خلق شد و برایشان اسلحه میآورد تا فاتحیزدیها را ترور کنند، این افکار عادیست. گویی یادش رفته بود که همان شهرت نصفه را در دوران رژیم طاغوت، از صدقه سر شهبانو و دربار داشت(شرحش برای بعد)، با وجود اینکه محتوای نوشتههایش زبالهای بیش نبود. حقیقتش را بخواهید من هم میخواهم مانند هممسلکان ساعدی، شاشیدن به قبرش را محکوم کنم.
چونکه ارزش «شاش» شما بیشتر از این است که بر قبر این آدمهای مرتجع، ریخته شود. شأن شاشتان را حفظ کنید.https://t.me/flith/13596@flith