◽️من با رجب موافقم! (۱)

✅ «رئیس جمهور» «قانونی» و «محبوب» «کشور» «دوست» و «برادر» همسایه، رجب طیب اردوغان اخیرا طی مراسمی عجیب شعری خواند که بسیاری را آشفته و بدگمان ساخت. اما فکر می‌کنم بدفهمی‌ای رخ داده و اغلب مردم -از جمله خودِ گوینده- درست متوجه نشده‌اند چه اتفاق مهمی افتاده است. از این رو بر خود واجب دیدم که با صدای بلند اعلام کنم که: «من با رجب موافقم»!
رجب شعرش را در باکو خواند، در مراسم رژه‌ی سربازان «کشور» ترکیه (با قدمت ۹۷ سال، تاسیس ۱۳۰۲/ ۱۹۲۳.م) در پایتخت «کشور» جمهوری آذربایجان (با قدمت ۲۸ سال، تاسیس ۱۳۷۰/ ۱۹۹۱.م). به این فعلا کاری نداریم که چرا و چطور سربازان یک کشور در پایتخت کشور دیگری رژه رفته‌اند. هرچند این خودش نکته‌ی جالبی است. چون در سنت بین‌الملل، این اتفاق فقط پس از اشغال نظامی رخ می‌دهد، مثل رژه‌ی آلمانی‌ها در پاریس (خرداد ۱۳۱۹/ ژوئن ۱۹۴۰.م) یا رژه‌ی سربازان متفقین در برلین (شهریور ۱۳۲۴/ سپتامبر ۱۹۴۵.م)، و شاید رژه‌ی سربازان ترکیه در باکو (آذر ۱۳۹۹!).
به این هم کاری نداریم که دو «کشور» مورد نظرمان، هرچند در سازمان ملل کرسی دارند و جایگاه و پرچم و سرود ملی، اما عمرشان به شکل‌ اسفباری کوتاه است. کشور ترکیه -که بنا به گفتمان پان‌ترکی خودشان قاعدتا از ریشه با عثمانی‌های پارسی‌زبان و سلجوقی‌های شاهنامه‌خوان و هیتی‌های آریایی تفاوت دارد- در زمان کودکی پدرم تاسیس شد، و جمهوری آذربایجان وقتی من هفده ساله بودم متولد شد. یعنی به لحاظ سن و سال، یکی‌شان جای عمویم است و آن یکی اگر قدری دیر می‌کرد می‌توانست جای پسرم باشد!
به این موضوع نمی‌پردازم که این دو کشورِ نوجوان، گفتمانی نژادپرستانه، دولتمردانی بسیار فاسد، و کارنامه‌ای وخیم در سرکوب اقوام (ارمنی، تاتی، کرد، آسوری) دارند؛ یا بر این تاکید نمی‌کنم که ترکیه به تازگی دهها هزار نفر از شهروندان خود را در نوعی ضدکودتای مهندسی شده دستگیر و زندانی کرده، یا این که جمهوری آذربایجان همین ده سال پیش (بهار ۱۳۹۰/ ۲۰۱۱.م) شهروندان خود را که به فساد و بیکاری معترض بودند را زد و کشت و زندانی کرد. اینها درد مشترک مردم این قلمرو باستانی است و خودمان داریم مشابهش را تجربه می‌کنیم.
به این هم فعلا کاری ندارم که هویت ترکی‌ای که رجب و الهام (رهبران این دو کشور) برای خود اختیار کرده‌اند، به کلی پرت و جعلی است. پدر الهام، حیدر علیف که همکار پرشور روسها و دستیار کا گ ب برای سرکوب هموطنانش بود، از اهالی نخجوان بوده و مثل بقیه‌ی مردم این منطقه در آن دوران، ایرانی‌تبار و پارسی زبان. رجب هم در اصل گرج است و خانواده‌اش از اهالی شهر ریزه بوده‌اند در قلمرو گرجی‌نشین چانِتی در کرانه‌ی دریای سیاه. حالا ناگفته بماند که خود آتاتورک هم ترک نبود و تباری آلبانیایی-اسلاوی داشت.
تا همین جای کار به اندازه‌ی کافی روشن است که شعرخوانی رجب اتفاقی عجیب و نامحتمل بوده است. در تاریخ بسیار بسیار نادر است که دو مرد غیرتُرک با این شدت و خشونت مروج و مبلغ مذهب پان‌ترکی بشوند، و بعد دوتایی در جریان رژه‌ی ارتش کشوری در پایتخت کشور همسایه حضور پیدا کنند. وقتی هم که کنار هم ایستاده‌اند، توجهی نداشته باشند که حاصل جمع عمر کشورهایشان (۹۷+ ۲۹= ۱۲۶) از حاصل جمع عمر خودشان (۶۶+۵۸= ۱۲۴) فقط دو سال بیشتر است!
پس تا همین جای کار معلوم است که این مراسم شعرخوانی مجلسی استثنایی و شگفت‌انگیز بوده و باید آن را از این نظر محترم شمرد و همچون شیئی موزه‌ای به آن نگاه کرد. اما آنچه که رجب در باکو گفته از این هم جالبتر است. چون او بخشی از شعر «آراز آراز» را خواند، که اینطوری شروع می‌شود: « آی آراز بیر دالغا وور، دریا کیمی توفان ائله/ ظالمین ییخ قصرینی، اوز باشینا ویران ائله...» یعنی «ای ارس موجی بزن، همچون دریا توفان نما/ کاخ ظالم را بیفکن، بر سرش ویران نما...».
رجب البته به احتمال زیاد اطلاع چندانی درباره‌ی تاریخ این شعر و معنی‌اش نداشته است. این البته بیماری‌ مشترک همه‌ی قوم‌گرایان به ویژه پان‌ترک‌هاست که از پردازش اطلاعات علمی ناتوان‌اند و درکی از تاریخ (و باقی چیزها) ندارند. اما برای باقی مردم کره‌ی زمین که اختلالی در این زمینه ندارند، حرفهای رجب باید بسیار شگفت‌انگیز باشد. چون شعری که خواند، دقیقا همان است که ایران‌دوستان و هواداران اندیشه‌ی ایرانشهری قرنی است دارند می‌گویند.

#آراز
#ترکیه
#ایران

@sherwin_vakili

Comments

Be the first to add a comment