من خیالپروری را دوست دارم؛ بقاعده شخصیترین سرگرمی من است. هرچند وقت یکبار، مخصوص خودم را بدان مشغول میدارم. خیال در جان و سرم نطفه میگیرد، و بعد آن را با نوشتن میپرورم. بزرگش میکنم، پروارش میکنم، جزئیاتش را کشوقوس میدهم، زیروبالایش را شرح و بسط میدهم، و آنقدر به آن میپیچم، میپیچم، میپیچم که از آن نطفۀ خیالین یا مردی زیبا در قامت عاشقم خلق شود یا زنی زیبا که خودم باشم. هیچ سرگرمی دیگری برای من کیف اینطور خیالپروری را ندارد.
اما خیالپروریام مناسک و منازلی دارد_ البته همچون هر سرگرمی دیگری. آداب و ترتیبی دارد تا حظ تمام شود. خانه و زندگی باید تمیز و شستهرفته باشد، تا حواس گرد و خاک نگیرد و تیغش ببرد. همهچیز سر جای خودش: کتابها ردیف در قفسهها، ریشۀ فرشها شانهشده، کوسنها منظم، ظرفها شسته، نامهها جواب دادهشده. بعد مینشینم کنج خلوتی، و اغلب اطعمه و اشربه و ادخنه پیش دست خودم میچینم تا اسباب عیش مهیا باشد. موزیک قطع، اصوات همه خاموش، و فقط صدای خودم که هردم رازآلودتر میشود در گوشم نجوا بگیرد.
دوست مترجمی که متون دینی ترجمه میکرد میگفت عادت دارد با شکم خالی کار کند: هرچه گرسنهتر، پویاتر. دستاندازیاش به سمت کلمات بیشتر و خلاقیتش در پرورش جملات و ضبطوربط متن بالاتر. گمانم نوعی ریاضت بر خود هموار میکرد تا با قرار دادن جسم خود در موقعیت روحانی بتواند نور معرفتی بجوید. من برعکس، به رضایت تن ایمانی نستوه دارم: تن سیر و شاد و راضی که باشد، گاه خیالپروری است. روز یا شب، فرقی ندارد.
جا البته اغلب مهم است. گمانم در اینیکی اغلب خیالپرورها عاداتی مشترک دارند: پهنۀ دریا، صحن چمن، طرف باغ. یکی از شرکتکنندگان دورههای شعر فارسی من که شاعر مسن امریکایی همیشهمستی بود میگفت هر صبح خودم را به جنگل میاندازم برای تهییج قوۀ خیال، وگرنه در این سنوسال شعر محال است پیدایش شود. راست میگوید چون جا مهم است. خیالپرورهای درستوحسابی اغلب بر این نکته اتفاق نظر دارند.
بعد که همۀ این اداواطوارها راستوریس شد، مرغ خیال پنجه بر خاک میکشد تا بال بگیرد. بال میگیرد و چنان چون عقاب به طرفهالعینی دور میشود که گویی از ازل نقطه سویدای عدم بوده است: لحظهای چند بر این لوح کبود نقطهای بود و دگر هیچ نبود