من با مینیمالنویسی مشکل دارم؛ اما گمان کنم در هنگام مرگ، یک جمله و شاید کمتر از یک جمله بیشتر نتوانم بگویم؛ مانند
صادق هدایت که نوشت: «
ما رفتیم و دل شما را شکستیم، همین! دیدار به قیامت»؛ ولی
مادرکَم همین را هم
نتوانست بگوید و فقط «نگاهش» نصیب خواهر و برادرم شد و در بیمارستانی در تهران، با انبوهی از ناگفته و حرف، رفت!
مادرم عاشق حرف زدن بود، مانند پدرش، و شاید بزرگترین آرزویش در آن لحظات این بود که اندکی از آن توصیههای مادرانهی همیشگیاش را به فرزندان و همسر و نوهها و پدرش بگوید و سپس برود؛ اما از او دریغ شد و «
اينٚ دیلٚ سٚر نَأجٚه بُۊؤنْسٚ بۊشؤ». بسیار کوشیدم پساز او عاشق چیزی و کسی بشوم و هرگاه که در این راه کوشیدم، ناتوانتر از هربار بازگشتم به خانهی اول. احساس میکنم دیگر خاموش شدهام. لحظههایی است که پرشورم، هیجان دارم، ایستادهام، میخندم؛ اما آنَکی کافیست تا سرد و ساکت و آرام و ناتوان شوم و درونم پر از التهاب گردد. از همهی کسانی که دوستشان نداشتم پوزش میخواهم. از همهی کسانی که نگفتم «دوستت دارم» پوزش میخواهم. از همهی کسانی که دوستشان داشتم و دیگر چون گذشته نبودم پوزش میخواهم. انگار دیگر نمیتوانم. هوا سرد است. پتو بر من حرام است. دریچهی دید مادرم برای همه چیز طور دیگری بود.
چرا کم فهمیدم و دیر دانستمش؟ چرا؟ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.
امیدوارم هرچه زودتر دلت به آرامش برسه پسر مهربان
يادمه دوست عزيزي را از دست داده بودم و هر چي لحاف و پتو ميكشيدم گرم نميشدم . ميدانيد استخوانهايم يخ كرده بود