میدان هوایی تهران


در ایران هم چهل سالی هست که مردم به «میدان هوایی» پناه می‌برند، اما نامش لزوماً فرودگاه نیست. هر جایی که فرد فرهیخته و تحصیل‌کرده‌‌ای که این وضع را شایسته‌ی خود نمی‌داند، در برابر محاصره‌ی فشارهای مادی و معنوی زیست در این کشور، با ایزوله کردن خود در یک محیط کوچک فیزیکی یا ذهنی با حداقل تماس با آدم‌های بیرون به اقتضای استغنای مادی و اجتماعی؛ تماس مجازی با جهان معاصر دیگر در غرب؛ گذار ذهنی به جهان نامعاصر دیگر؛ و... بدان پناه می‌برد، نامش «میدان هوایی» است.
توسل به خواندن فلسفه - برای کنده شدن از حقیقت نه رسیدن به آن - و جامعه‌شناسی - برای فرار از واقعیت و نه تماس و تبیین آن - شنیدن موسیقی کلاسیک و خواندن ادبیات آلمانی و... درست مثل کارکرد مخدر، الکل و... برای فراموشی یا فرافکنی است. توسل به پنج تن آل عبای فلسفه‌ از یونان تا آلمان یا نواب اربعه‌ی فلسفه‌ی تحلیلی؛ غرق شدن در مفاهیم ساختارگرایی استراوس، پساساختارگرایی دریدا و ساخت‌یابی گیدنز برای ندیدن مسائل کریه ایران؛ گوش سپردن به والتس «کارناوال وین» یوهان اشتراوس پدر، والتس «دانوب آبی» یوهان اشتراوس پسر و پوئم سمفونیک «چنین گفت زرتشت» ریشارد اشتراوس؛ و... تفاوتی با خواندن دعای «انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک» دینداران ندارد. آدم‌هایی که متن فلسفی خواندنشان درست مانند مزامیر خواندن یهودیان ارتدوکس حریدی پای دیوار ندبه‌ی اورشلیم است: اینکه بدون فهمیدن چیزی، سر تکان می‌دهند، هم مثل سر تکان دادن آنهاست.
ایرانی بیچاره‌ای که گمان می‌کند می‌تواند برای فرار از حقیقت زندگی حقیرانه ذیل حکومت نظامیان بی‌کفایت و روحانیون‌ بی‌سوادی که انگار دایناسورهای برآمده از دوران پیشاتاریخ‌‌اند، از واقعیت زندگی ذیل چنین حکومت فاسد و مرتجعی در ایران سال 2021، به ایتالیای شکوفایی هنر و ادبیات رنسانس، انگلستان انقلاب صنعتی قرن هفده و هجده، فرانسه‌ی عصر خرد و انقلاب قرن هجده، آلمان فلاسفه و ادیبان قرن نوزده؛ و... فرار کند، مستلزم ترحم است.
اینکه چند زبان می‌داند و چند جهان ادبیات و هنر و فلسفه را می‌شناسد، تفاوتی در کار او نمی‌کند. طالبان راه دسترسی فیزیکی به میدان هوایی را نمی‌بندند، داعش هم نمی‌تواند در ذهن این‌ها بمب بترکاند. به‌مرور تماسشان با واقعیت مسدود می‌شود و درکشان از حقیقت فاسد خواهد شد.
البته برخی هم درک حقیقت و کنار آمدن با واقعیت را به معنای سازش و پیوستن با طالبان ترجیح می‌دهند - مثل بیشتر دانشگاهیان و روشنفکران مذهبی و غیرمذهبی؛ راست و چپ؛ سیاسی و غیرسیاسی؛ و... - که این‌هم یک جور فاسد شدن است. همه‌ی ما در حال فاسد شدن هستیم.


رضا نساجی



#فرهیختگان، ندای آگاهی و آزادی

1 comment

من آقای نساجی را جز از چند پُست که از ایشان خوانده‌ام نمی‌شناسم. اما به‌نظر می‌رسد خودِ ایشان یکی از موارد نقضِ آن "درد"ای هستند که در این پست می‌خواهند بر اینتلیجنسیای امروز ایران عمومیت‌اش ببخشند!
البته این گونه‌ها که ایشان می‌گویند "هستند"، اما من بر آن نیستم که حتی فراوان هم باشند، چه برسد که درمیان اهل فکر امروز، عمومیت داشته‌باشند.

"نواندیشان دینی" ما البته به پایان آمدند، فارغ از آن‌ که خودشان بپذیرند یا نپذیرند. امروز نسل نویی از اندیشندگانِ ایرانی پیداشده‌اند که مثل خودِ آقای نساجی (من نیز خود را درهمین جرگه می‌بینم) که تلاش در فهم آنچه دراین بیش از نیم‌قرن اخیر برما گذشت، رو به سوی علوم‌انسانی، در پیشتازترین نمودهایش، کرده‌اند.

واقع‌بینانه نیست تا این گروه را به آن جماعتِ جویای‌نام و پرت‌ازمرحله‌ "روشنفکران" چپ‌گرای گذشته نزدیک مانند کنیم که ودکا می‌نوشیدند و شوستاکویچ گوش می‌دادند و چرنیشفسکی و لنین می‌خواندند و برای "ایران" تحلیل‌های انقلابی می‌بافتند و می‌لافیدند. آنها هم تمام‌ شدند، تمام‌شدنی که آبرومندانه‌تر از تمام‌شدن "نواندیشان دینی" نبود، اگر رسواتر نبوده باشد، که بود!

جرگه‌ای که آقای نساجی (و من‌ها) تعلق بدان داریم، با پرسش‌های فربه و بسیار جدی آمده و بر بساط علوم‌انسانی و مدرنیته به آموختن و فهمیدن نشسته‌اند؛ کاریکاتور تلخ آقای نساجی بر ایشان روا نیست. بلکه برعکس، این "بساط" نمایاننده تلاش‌های صادقانه‌ای برای فهم تاریخ معاصر‌ ما، از جمله این شوربختیِ خانمان‌براندازِ چهل‌وچندساله اخیر است.

می‌توان عصبانی بود؛ حتی می‌توان از رواییِ عصبانی بودن هم گفت! آخر کدام وجدان بیداری است که بتواند این فجایع چهل‌وچندساله را ببیند و آنقدر کرخت و بی‌رگ باشد که عصبانی نشود؟! اما نباید گذاشت تا عصبانیتِ ما عنان داوری‌هایمان را در اختیار گیرد.

این نخستین بار است که انسانِ ایرانی از بامداد "تجدد" تا همین اواخر، شروع کرده‌است تا فارغ از هذیان‌های فرهنگ، و بیرون از مستی از ودکایِ "ایدئولوژی" مارکسیستی، درباره شوربختی‌ اجتماعی "ایران" بیندیشد. این شاید کورسوی امیدی برای آینده باشد، اما قطعا دستمایه‌ای برای تلخ‌خندی عصبانی نیست.