...
گشوده به عطر بهار نارنج بود
شیشه‌هایش تشنه‌ی نور،
بوی نمناکی اتاق,
تنهایی نقشها,
سکوت پر دلهره‌ی دیوارها،
جان را می‌برد تا مرز اطلسی‌های ایوان
هنوز باغچه،
بوی حادثه‌ای عاشقانه می‌دهد
تو اما نیستی!
نیستی تا در گوشت نجوا کنم
آشوب دل بی‌قرارم را
نیستی تا در چشمانت،
ماهی‌های حوض برقصند
که فواره‌ها سرمست شوند
که شمعدانی‌ها جشن رنگ بگیرند
و آبشار طلایی گل‌باران‌مان کند!

۱۸ فروردین ۱۴۰۳
بهاره
نگاره از عمارت دیوانخانه

Comments

Be the first to add a comment