كفر ابليس
حکایت ششم در عدم توکل به غیر
به نقل از کتاب گندنامه ابن دیلاق (بخش آخر
كتاب معراج نامه)
بزرگی به سرپنجه عن دچار
پرستار را گفت ابریقم آر
دوان سوی مکمن (1) شد او با شتاب
که تا خشتک خود نسازد خراب
چو با صد خم و پیچ و خون جگر
برانداخت از اندرون خصم در
دمی چند ماند اندر آن جایگاه
پی آب و ابریق (2) چشمش به راه
نیامد پرستار و آبش نبود
همه مغزش از سر عفونت زدود
بسی داد و فریاد زد بی ثمر
مرا آب آور کجایی پسر
ندانست کان خادم تیزهوش
به فرمان منعم ندادست گوش
چو نومید گردید و خاطر پریش
توکل نمود او سوی نفس خویش
برون کرد قرطاسی (3) از جوف جیب
بیالود آلودگی از نشیب
برون شد از آن جایگاه کثیف
کفی پاک و جایی ز شوخی نظیف
چو پرداخت کاری که بایسته بود
گرفت آب و از خود پلیدی زدود
و گر مینشستی در آن انتظار
فرو ماندی از حرفت و کسب و کار
تو هم در یکی کنج پر گند و بوی
به ظلمات جهل اندرون کرده خو
نهاده به زانو سر مسکنت
فرو بسته بر خود در معرفت
ز اوهام و طامات (4) سر تا به پا
پلید و ریا پیشه و ناسزا
به امید آبی نشسته پریش
که تا دور سازی پلیدی ز خویش
به حق گر بمیری در این انتظار
کَسَت آب و ابریق ننهد کنار
سزد گر کنون با نشیبی اَهی
از این خانۀ گَنده بیرون رهی
دری پردۀ وهم و جهل و خیال
به امید ننشینی اندر مبال
که آید پرستار، آخر زمان
جهانی کند سر به سر گلستان
برافتد بُن و بیخ جور و ستم
گل سرخ روید ز تخم کلم
چنان و چنین با فلان میکند
بسی گردن از آن و این میزند
تو آخر نمیپرسی ای نیکمرد
چرا همچو کس را خدا غیب کرد؟
چه میشد که این مصلح کاردان
در اول میآمد نه آخر زمان
زمان و مکان را کران ناپدید
ببُر از وصالش تو اصل امید
1. کمینگاه
2. آفتابه
3. کاغذ
4. بلاهای سخت
+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/16 در وبلاگ چلکلاغ توسط ایمان
طنز تلخ