📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد

قسمت چهاردهم:

"ها" درباره این جمله فکر کرد، می دانست بعضی اوقات کمی ترس، می تواند خوب باشد. وقتی شما از بدتر شدن اوضاع وحشت دارید، اگر کاری نکنید ترس شما را وادار به انجام کاری می کند. اما، خوب نیست که ترس به حدی برسد که شما را از انجام کار باز دارد.
به طرف راست نگاه کرد، به قسمتی از هزارتو، جایی که قبلا هرگز ندیده بود، و احساس ترس کرد. سپس نفس عمیقی کشید، به راست چرخید و با قدم های آهسته وارد مکانی ناشناخته شد. در آغاز، در حالی که سعی می کرد راه خود را پیدا کند، نگران بود که شاید بیش از حد در ایستگاه پنیر قبلی منتظر مانده، و چون برای مدت طولانی پنیری نخورده بود، احساس ضعف می کرد و عبور از درون هزارتو طولانی تر و دردناکتر از حد معمول به نظرش می رسید.
تصمیم گرفت که اگر دوباره با چنین وضعیتی روبه رو شود، محل راحت قبلی خود را ترک کرده، زودتر تغییر کند.
به این ترتیب، همه چیز آسان تر می شد.
سپس لبخند زنان با خود گفت: "دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است"
"ها" در خلال چند روز بعد، این جا و آن جا تکه های کوچکی از پنیر پیدا کرد. اما مقدار آن قابل توجه نبود. او امید داشت که به اندازه کافی پنیر پیدا کند و مقداری از آن را برای "هم" ببرد تا او هم تشویق شود و به درون هزارتو بیاید.
اما، "ها" هنوز به اندازه کافی احساس اطمینان نمی کرد. مجبور بود بپذیرد که همه چیز در هزارتو گیج کننده است و به نظر می آمد اوضاع نسبت به آخرین باری که در هزارتو بوده تغییر کرده است ...

✅ برای خواندن قسمت های قبلی کتاب برروی #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجا_کرد کلیک کنید.

🆔 @Sobhan_Institutes

Comments

Be the first to add a comment