بدرالزمانِ شاعر!

استاد بدرالزمان قریب درگذشت. همکاران و شاگردانش از او گفته‌اند و خواهند گفت و حق دوستی و شاگردی ادا خواهند کرد.
در کتاب زنان سخنور از بدری جوان چندین شعر عاشقانه و زیبای استخوان‌دار، با زبان خوب و سالم آورده شده که فکر می‌کنم خواندن‌شان روی دیگر شخصیّت این دانشی‌زنِ بالابلند را بر آفتاب می‌افکند. روی لطیف شاعرانۀ او را.

«دوشیزه بدرالزمان قریب که به بدری نامبردار است و همین نام را هم تخلّص شعری خود قرار داده است ۲۷ ساله و مجرد و از خانوادۀ محترمی است»

(زنان سخنور، از یک هزار سال پیش تا امروز که به زبان پارسی سخن گفته‌اند، تألیف علی‌اکبر مشیرسلیمی، چاپ اوّل ۱۳۳۵، ص ۱۹)


دانم آزرده‌جان و خسته‌تنت
کرده بی‌خود تو را ز خویشتنت

دانم از درد بی‌وفایاری
مُهر خاموشی است بر دهنت

دانم از آتش درون چون شمع
می‌گدازد سراسر بدنت

زخم دل را به تیغ غم بشکاف
تا چکد خون ز رشحۀ سخنت

جاودان نغمه نغمۀ یاس است
گر چه آید ز سوخته کفنت

🍃🍂🍃

با توام بی‌خبر ز خویشتنم
بی‌تو در آتش است خسته‌تنم

یاد آن یار کردم از دل دور
غیر نام تو نیست بر دهنم

خواهم امشب به اشک غم شویم
ننگ این عشق شوم از بدنم

تا تویی در برابر نظرم
برنیاید ز من صدا که منم

گر بدین سوز دل روم در خاک
بویت آید ز سوخته‌کفنم
(صفحۀ ۲۶ و ۲۷)


عاطفه طیه

جان آگه با #فرهیختگان

Comments

Be the first to add a comment