یادی از رویاهای شاهانه و اقتصاد رشوه ای!

"در زمستان ۵۵، یک روز صبح کنار اتوبوسی در ابتدای جاده کرج از کارگران عازم محل کار دعوت می کردند هرکس مهارت فنی دارد سوار شود، و وعده دادند به جوشکار و فلزکار و برقکار و افرادی از این قبیل، دستمزدی بالاتر از آنچه اکنون می گیرند خواهند پرداخت. تحقيق اهل مطبوعات نشان داد کارخانه هایی کارگر ماهر کم دارند و این اقدام برای رقابت در جذب، یا در واقع ربودن، نیروی کار مجرب است. مدیران کارخانه های کارگر از دست داده برآشفتند و به مقامهای بالا شکایت بردند و دعوا همان روز در جلسه فوق العاده هیئت دولت مطرح شد. پیدا بود رشد سریع، یا در واقع انفجار اقتصادی، سبب شده برای آموزش شمار لازم کارگر ماهر فرصت نباشد.

مقامها لابد پیش خودشان فکر می کردند یکی دیگر از دسته گل هایی است که شاهنشاه به آب داده اند: برای تخلیه حجم عظیم واردات از کشتیها جا نیست، بعد برای حمل آنها از بندرها کامیون نیست، بعد راننده نیست، بعد جاده نیست، و حالا باید کارگر ماهر فارسی ندان هم از خارج وارد کرد. در هر حال، برای خود کارگران ماهر باید خوشایند بوده باشد که صاحبان صنایع برای استخدام آنها وارد رقابتی تا حد کارگر قابی شوند. این مسرت دیری نپایید. در پایان سال ۵۷، کارگران ماهر احساس می کردند ماه عسل به پایان رسیده است و دیگر خبری از مسابقه کارگر ربایی نخواهد بود.

با توجه به شرایط بازار کار در انتهای سال ۵۶ و لی لی گذاشتن کارفرمایان به لالای کارگران ماهر، منطقة عجیب به نظر می رسید که یک سال بعد تقریبا از تمام کارخانه ها غوغای ضدیت با مدیران برخیزد. در اینجا هم، مانند بقیه موارد، می توان گفت این یعنی انقلاب، و دنبال توضیح بیشتر نگشت. اما ادعاهای کارگران کارخانه ها علیه کارفرمایان به همین آسانی قابل توجیه نبود.

رژیم شاه از سالها پیش به وزارت کار دستور داده بود همیشه حق با کارگر است و به صاحبان صنایع گفته بود نه تنها بيمه کامل بلکه تسویه هر ادعایی از سوی کارگران را به حساب هزینه ها بگذارند. در واقعیت عددی، دعاوی مالی یک کارگر در برابر سود صنایع، افزایش بهای داراییها و اعتبارات سهل بانکها رقمی قابل ذکر نبود، تا چه رسد به قیاس با مخارج زندگی پر تجمل صاحبان صنایع و دارندگان سهام کارخانه ها. هر آنچه را کارگران فکر می کنند بعدها می توان با زور گرفت بهتر است هم اکنون با روی خوش به آنها داد تا فکر انقلاب در طبقه کارگر رشد نکند. | شرایطی که رژیم شاه، بخصوص با جهش قیمت نفت، برای کارگران صنایع در نظر داشت ترکیبی بود از بهترین های اروپای شرقی و غربی (البته بدون اجازه رشد اتحادیه های نیرومند کارگری به سبک دومی)، پیمان کار دسته جمعی، بیمه درمان و از کارافتادگی، مستمری بازنشستگی، و افزودن مزایایی چشمگیر به حقوق پایه کارگران.

اقتصاددانان حساب می کردند سالی دو بار پاداش دادن توجیه اقتصادی ندارد، و صاحبان صنایع می دیدند سهیم کردن کارگران در سود کارخانه توجیه اجتماعی ندارد. اما شاه (که عاشق فکرهای خودش بود) و نیز احتمالا کسانی در دستگاه فرض را بر این می گذاشتند که حکومت از این پس همواره توان مالی خواهد داشت تا چنین هزینه هایی را از راههای گوناگون به کارفرما برگرداند".

آنچه آمد نوشته ای از محمد قائد مربوط به دوران آخرین پادشاه ایران بود، ولی مدیون اید فکر کنید ایده کلی آن یعنی "رشوه دادن" به این یا آن گروه خطرناک برای ساکت ماندن آنها از بین رفته باشد، می شود ادعا کرد کم و بیش در همه جای دنیا کار سیاسیون جز گرفتن از این و دادن به آن برای ساکت کردن پرسروصداها نیست، ولی اینکه کل اقتصاد را بر نوعی "رشوه" استوار کنیم، یحتمل در جاهایی مثل خاورمیانه که دولت همه جا هست، ولی بروز و ظهور موثری ندارد پررنگ تر است. شاید این فرض را باید دائم به خودمان یادآور شویم که اولویت سیاستمدار بیش از رشد و توسعه حفظ ثبات و ساکت نگاه داشتن است و امید به خیرخواهی آنها نابجاست. والله اعلم.

کانال راهبرد/امیرحسین خالقی
@RahbordChannel

1 comment

با درود و احترام به همه عزیزانِ هم میهن

بنظرتان بهتر نیست با فرض وجود تفاوت ها و احترام و پذیرش آنها، به موضوع و مشکل بنیادین بپردازیم و همه با هم ، گِردِ ادبیاتی مشترک جمع شویم ؟

نظرتان چیست؟