✳️ درس آموخته داستانکی؟!
✅ چند ماه پیش، یکی از دوستانم گفت که ممکن است تصمیم بگیرد سرمایهگذاری گستردهای در شهر صدرا (۱۵ کیلومتری شمال غرب شیراز) انجام دهد. هنوز آشنایی چندانی با صدرا نداشت و میخواست برود و آنجا را بگردد و با کارشناسان املاک صحبت کند.
من هم که خانه مانده بودم و حوصلهام سر رفته بود ، گفتم مرا هم با خودت ببر.
نتیجه این شد که یک روز صبح به سمت صدرا رفتیم و در مقابل اولین بنگاه املاکی که دیدیم متوقف شدیم. یکی از مشاوران آن بنگاه، به ما گفت که بی هیچ چشمداشتی حاضر است شهر و پروژههایش را به ما معرفی کند.
سرتان را درد نیاورم. مشاور سوار ماشینمان شد و به خودمان که آمدیم دیدیم که حدود چهار ساعت است داریم در نقاط مختلف صدرا میگردیم و با پروژههای مختلف در آن شهر آشنا میشویم.
انصافاً راهنمای خوبی بود: صبور، با اطلاعات بالا، با حوصلهی زیاد و دارای نگاهی دوراندیش. خودش میگفت که اگر شما امروز هم اینجا سرمایهگذاری نکنید، برای من مهم نیست. من هر روز همین کار را میکنم و گاهی بعد از دو یا سه سال، مشتری برمیگردد و خرید میکند. فقط میخواهم تصویر دقیقی از صدرا در ذهن شما شکل بگیرد.
در طول مسیر، مشاور میکوشید به تدریج دوست من را قانع کند که چند واحد مسکن مهر بخرد و از تصمیم اولیهی خودش – که خرید زمین و ویلاسازی بود – فاصله بگیرد.
او میگفت مسکن مهر، مثل سکه است و هر روز با نرخ مشخص خرید و فروش میشود و در طول سالهای گذشته، رشد قیمت قابلتوجهی داشته است.
✨ اما آنچه میخواهم برایتان بگویم، چیز دیگری است.مشاور ما را به کوههای شمال غرب صدرا برد و بالای یکی از کوهها از ماشین پیاده شدیم. نسیم خوبی میوزید و مشاور هم، سرمست شده بود.
دیگر از معرفی شهر دست برداشته بود و خودش را پرزنت میکرد. در میان حرفهایش گفت که چند سال قبل، یک واحد مسکن مهر خریده و بعداً دو واحد دیگر هم به سبد داراییهاش افزوده است. یک خانهی دیگر هم به جز مسکن مهر داشت که در آن ساکن بود. میگفت آنها را با قیمت پانصد میلیون تومان خریده و الان هر کدام حدود یک میلیارد و دویست میلبون تومان قیمت دارند.
برای لحظهای ژست گرفت، به افقهای دوردست نگاه کرد، سینهاش را صاف کرد و گفت: من خودم الان یک پا ترامپم!
برای او ترامپ رئیسجمهور آمریکا نبود. بلکه یک همکار و همصنف بود که فقط حوزهی کارشان کمی فرق داشت. ترامپ در نیویورک و شهرهای بزرگ دنیا کار میکرد و او در صدرا.
من ساکت گوشهای ایستاده بودم و به عکسالعملهای دوستم نگاه میکردم. دوستی که ماشینش، شاید معادل هفت یا هشت مسکن مهر بود و آنجا هم به دنبال زمین هکتاری میگشت و با استاندارد این مشاور، دهها ترامپ محسوب می شد. دوستم به خوبی و با لحنی مثبت با مشاور برخورد کرد و به او به خاطر سرمایهگذاریهای هوشمندانهاش تبریک گفت.
ماجرای آن روز به پایان رسید و در مسیر برگشت هم، هیچ کدام از ترامپی که دیده بودیم حرف نزدیم. اما از آن روز تا حالا با خودم فکر میکنم که در تمام سالهای گذشته، چه جاهایی مثل آن مشاور برخورد کردهام؟
در مقابل کسانی که بسیار بزرگتر یا قویتر از من بودهاند، ادعاهای بزرگ داشتهام و تصویری بزرگنماییشده از خودم ارائه دادهام؟
شاید دیگرانی هم بودهاند که با من، خوب و مهربان برخورد کردهاند اما در دل خود، به حرفها و ادعاهایم خندیده یا از سر دلسوزی، با من همراهی کرده باشند.
ترامپ صدرا برای من درس بزرگی داشت. از آن روز به بعد، ترامپهای زیادی را در اطراف خودم میبینم و دوباره ماجرای آن روز برایم تداعی میشود: آنهایی که کسب و کار کوچک خود را بزرگ میبینند، آنهایی که به دانش خود مغرورند، آنها که یک کلاس برگزار میکنند و استاد میشوند، کسانی که در پی رشدی ناچیز، طبقهی اجتماعی خود را خیلی بالاتر از آنچه هست میبینند، کسانی که دو یا سه سفر خارجی میروند و تریپبلاگر میشوند، آنهایی که با خرید چند سهم یا چند گرم طلا خود را وارن بافت میپندارند و با چند ده یا چندصد میلیون تومان سود، دیگر هیچکس را آدم حساب نمیکنند و بر منبر نشستهاند تا دیگران پای حرفهایشان بنشینند و از نصیحتها و تجربههایشان استفاده کنند.
از صدرا آن روز، نه جزئیات مسکن مهر یادم مانده، نه پیشرفت فازهای مختلف و نه فرصتهای متعدد سرمایهگذاری که آن مرد برایمان پرزنت کرد. فقط یک جمله، بارها و بارها در ذهنم تکرار میشود:
«من خودم یک پا ترامپم!»
کانال ذهن زیبا
https://t.me/ExecutiveManagement