‌‌
هنگامی که مادرم درگذشت، نخستین واکنشم دست بردن به قلم بود برای نوشتن از او. و این نوشتن‌ها هم‌چنان ادامه دارد و پایان نیافته‌است. در همین صفحه حدود پنجاه یادداشت از مادرم نوشته‌ام، به‌جز آن‌هایی که در اینستاگرامم و گروهم نوشته‌ام. با نوشته‌هایم وویس‌هایی گرفتم که سراسر گریه بود از هم‌میهنی که نمی‌شناختمش و او هم مرا نمی‌شناخت. وویسی دریافت کردم از هم‌میهنی که مادروپدرش کنارش به‌سلامت بودند؛ اما با کلماتم همراه با من می‌گریست و بسیاری واکنش‌های دیگر؛ اما چیزی که بارها و بارها درباره‌ی این نوشته‌ها به من گفته شد و هنوز هم می‌گویند این بود: «ندیده بودیم پسری را که این‌چنین ژرف مادرش را دوست داشته باشد و این‌همه به او وابسته باشد و این‌گونه پراحساس از او بنویسد.»! نمی‌دانم چرا باید چنین برداشتی از نوشته‌هایم بشود. البته من ناراحت نمی‌شوم از این حرف‌ها و هم‌دلیِ درون آن را درک می‌کنم؛ ولی مگر یک پسر به مادرش باید چه‌گونه باشد؟ من پیش‌تر هم گفته بودم که اتفاقاً چندان وابسته به مادرم نبودم و من در بیش‌ترِ یادداشت‌هایم از مادرم در نقش «مادری‌اش» نیست که می‌نویسم؛ بلکه دارم از زنی می‌نویسم که به‌دلیل سه دهه زیستن با او، شناخت دقیق و جزئی‌ای از او دارم و شاهد منش و رفتار و رنج‌ها و مهربانی‌هایش بوده‌ام. من از زنی نوشتم که ممکن بود دیگری باشد. من نوشتم، چون کسی مانند من از او ننوشت. من ترجیح دادم اشک‌هایم را کلمه کنم و بپاشم به‌پای یاد مادرم تا در ذهن دیگرانی که این‌ها را می‌خوانند شاید جوانه‌‌ای بزند و گلی بشکُفَد. که شاید بتوانم «از غم بزرگ، کاری بزرگ برآورم». اشک‌هایم پاک خواهند شد و در تاریخ محو می‌شوند. نسل پس‌از من نه می‌داند مادرم که بود و نه تجربیات زیسته‌ی ما را خواهد داشت. تازه من هم که این‌همه از مادرم نوشته‌ام، سراسر خسران و زیان کرده‌ام. چیزهای زیادی را از این زنِ بی‌سواد از دست داده‌ام که مطمئنم دیگر به‌دست نخواهم آورد. نیمه‌کاره به حال خود رها شدم و البته تقصیر خودم بود. دیر دانستمش و دیر آغازیدم به نوشتن از او. حالا هم نمی‌خواهم نوشته‌هایم درباره‌ی مادرم لابه‌لای دیگر نوشته‌هایم گم شود و کسانی که احتمالاً بعداً به صفحه‌ام خواهند پیوست، از آن بی‌خبر باشند. همه‌شان را در همین یادداشت گردآوری کرده‌ام که همیشه پیش چشمانم باشد؛ که پیاپی عکسش دیده شود و نامش مرور شود. جز این از من ساخته نیست و نمی‌خواهم به نبودنش و نشنیدنش عادت کنم. او دُرد تمام دردهایم است و سرخوشیِ تمام خوشی‌هایم.
مادران و پدران ما کِه بودند؟
ابتلا به کرونا
و رفتنِ مادر!
و حتی عدد ندانستن‌اش
آخرین گیله‌زنِ من
و به آغوش خاک سپردنش
نوای «جنجرةُ الباکیه» برای سومِ مادرم
نیم‌‌سده زیستن با مادرم
همه چیز هیچ شدند پس‌از رفتنش
از «ستاره‌ی شرق» برای مادرم
نوروزِ تاسیان
من و «بنان» برای مادرم
از خامه‌ی «نیما» برای مادرم
از خامه‌ی «نیلوفر» برای مادرم
سوگ‌واریِ سوگ
سیزده‌به‌درِ بی‌مادر
سبزه‌های مادر
باغِ بی‌مادری
برای «رضا بابایی» و دوباره مادرم
زیباییِ گیلان، محصول رنج مادرم بود.
گشته هر گوشه‌ی چشم از غمِ دل دریایی
چهلم هم عینِ اول است!
نخستین بدرقه‌ی بدون مادر
درختی برای مادر
نخستین رمضان بدون مادر
مادرم در کتاب فیزیک هم به سراغم می‌آید!
پرستار نمونه‌ی گیلان بر مزار مادرم
زادروز ازدواج مادر و پدرم
جنگل بود، اما امن بود!
گنجینه‌ی زبانیِ مادرم
پرندگان از پیِ مادر!
«نجات سربازرایان» و مادرم
محرّم در محرّم شد از نبودت
و می‌سپاریم‌تان به بردباری
مادرم و پدرش
استاد شجریان و مادرم
زنانی چون مادرم
۸ ماه و ۷ روز پس‌از مادرم
یلدای بی‌مادر
ممات حیاط
من، بعداز مادر
نخستین زادروز پدر، بدون مادر
و من هنوز در دیروزم
لحظه‌ای، مادرم شدن!
تصنیف کردیِ «محمد» برای مادرم
یک سال گذشت!
و بهاری دیگر
و نوروزی دیگر
صدای سرفه!
یک شبانه‌روزِ مادرم
‌

Comments

Be the first to add a comment