🔻روزنامه سازندگی خبر داده که جواد طباطبایی اخیراً با عبدالکریم سروش به صورت تلفنی گفتگو کرده است.💥 در روزهای اقامت جواد طباطبایی در واشنگتن که به دلیل درمان بیماری اش مدتی است در آنجا اقامت گزیده، تلفنی با سروش صحبت کرده است.💥 او دو بار، یک بار کوتاه و دیگری اندکی بیشتر با عبدالکریم سروش به صورت تلفنی صحبت می کند. ♦️ این تماس که به همت فرد سوم و آشنای مشترک این دو اندیشمند ایران معاصر صورت گرفته است، مهمترین حاشیه حضور طباطبایی در امریکا بوده است.💥 روزنامه سازندگی گفته است که حال باید دید اکنون که طباطبایی به کالیفرنیا نقل مکان کرده است، دیدار حضوری میان این دو اندیشمند صورت می گیرد یا خیر؟ دیداری که اگر صورت پذیر یک اتفاق محسوب می شود. 💥 ♦️این گفتگو از آنجا مهم است که مدتهاست این دو متفکر ایرانی با تندی از یکدیگر یاد می کنند. طباطبایی، سروش را "نقال مثنوی" لقب داده بود. سروش هم گفته بود که "طباطبایی با هگل پا به گِل مانده است". اما پس از این تعابیر تلخ؛ شاید هنگامهی آشتی فرا رسیده باشد. 💥 به تعبیر ملک الشعرا بهار: شاه تن در داد و صلح افتاد در کار دو شاه/ همچنان بر جای ماند آن دوستی تا دیرگاه🔺
1 comment
Ali
این هیچ اتفاق "مهمی" نیست. دو اهل اندیشه که با هم اختلافنظر دارند اگر دیدار کنند یا نکنند هیچ اهمیتی برای مردم ایران یا که هیچ اهل فکری ندارد؛ بهرحال ایندو اهل اندیشه در عرصه قلمی باهم همیشه "دیدارها" داشته و دارند و خواهند داشت.
نکته در "اهمیتفکنی" نویسنده این یادداشت بر چنان دیدار محتملی است. من البته ایشان را نمیشناسم، اما میتوانم آن "چشمبهدهانبودگی" ایشان را بدقت شناسایی بکنم. تفصیل این معنا را در پاسخم به پرسش دوستی از تعظیم دکتر موحد از مولانا بخوانید:👇
ایرادها باکسی داشتن منافاتی با به بزرگی شناختن او ندارد. تربیت فرهنگی ما، ما را "مطلقاندیش" بار آورده است. ازاین نادرستی باید بیرون شویم. ما برآنیم که آدمِممتاز یعنی آدم بیعیب. نه که آدم بیعیب نداریم، که آدمی اساسا پرعیب است! نقدها برای کوفتن نیست، برای روشنگری است. مولانا صد عیب داشت اما برجستگیهای بیبدیل فزونتری هم داشت. شمسالدین تبریزی بدزبان و کینهورز و بدگوشت و خودپسند بود، اما وقتی در ژرفای مقالاتش فروشویم میبینیم که اصلا عجب نیست که مولانا شیفته او شده بود، شمس چند سروگردن در فهم و ژرفاپیمایی، بر مولانا سَر بود! مولانا از شمس بسیار آموخت، بیخود نبود که آدمی دیگر شد.
کانت در رساله "روشنگری چیست؟" نهیب میزند که "جسارت دانستن داشته باش!" چرا دانستن، جسارت میخواهد؟ یکی از سویه های این "چرا" آن است که تختهبندیِ "فرهنگ" آدمی را به عبودیت میکشد: بزرگان را باید بزرگ بداری! "فرهنگ" یک سامان ذهنی اقتدارگراست! وانگهی سوایِ "فرهنگ" در روان آدمی هم سازوکاری برای بتسازی هست، که هیچ کم از اقتدارگراییِ فرهنگ ندارد و ما را به بندگی میکشد. عربها مثلی دارند که حُبکالشَّی یُعمی و یُصِم (خوشداشت تو کور و کَرت میکند!)
"روشنگری" (Enlightenment)، که کانت از کبادهکشاناش بود، بازبسته برونشدِ از تهدیدِ اقتدارگرایِ فرهنگ و فرازآمدن بر "دلبستگی"های معوجکننده فاهمه است. تا ایندو حاصل نیایند آدمی به فهمِدرست نزدیک نتواند شد. در این راه باید که دلیریصادق بود و از اشتباهکردن هم نهراسید؛ صداقت لازمه دلیری است و بیآن "دلیری" راه به حماقتِ خودپسندی میبرد. لازمه صداقت، آماده بودن برای موردنقد واقع شدن است. "فرهیختگی" به "دانستنزیاد" نیست به اندیشیدنی قرینِ دلیریِ صادق و فروتنی و انصاف در برابر نقادیهاست. این معنای آن "روشنگری" بود که کانت بدان میخواند.
دکتر موحد آدم "مدرن"ای است. خوب میشناسمشان. موحد والهِ مولانا به معنای "فرهنگ"ای آن نیست. او گوهرشناسی است که قدر مولانا را درکنار لغزشها و ایرادها و بنیادهای تاریخی اندیشههایش میشناسد: قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری!
گوهرشناس برشناختنِ عیبوایرادهای گوهر هم چیره است. شاید اگر این بار ایشان را ببینم، بخواهم تا درباره لغزشگاههای فکری و خبطوخطاهای مولانا هم سخنای بگویند. موحد خوب بر سوائق بتساز ما اِشراف دارد، او اساسی تناش به تنِ "روشنگری" خورده است.
نکته در "اهمیتفکنی" نویسنده این یادداشت بر چنان دیدار محتملی است. من البته ایشان را نمیشناسم، اما میتوانم آن "چشمبهدهانبودگی" ایشان را بدقت شناسایی بکنم. تفصیل این معنا را در پاسخم به پرسش دوستی از تعظیم دکتر موحد از مولانا بخوانید:👇
ایرادها باکسی داشتن منافاتی با به بزرگی شناختن او ندارد.
تربیت فرهنگی ما، ما را "مطلقاندیش" بار آورده است. ازاین نادرستی باید بیرون شویم. ما برآنیم که آدمِممتاز یعنی آدم بیعیب. نه که آدم بیعیب نداریم، که آدمی اساسا پرعیب است!
نقدها برای کوفتن نیست، برای روشنگری است. مولانا صد عیب داشت اما برجستگیهای بیبدیل فزونتری هم داشت.
شمسالدین تبریزی بدزبان و کینهورز و بدگوشت و خودپسند بود، اما وقتی در ژرفای مقالاتش فروشویم میبینیم که اصلا عجب نیست که مولانا شیفته او شده بود، شمس چند سروگردن در فهم و ژرفاپیمایی، بر مولانا سَر بود! مولانا از شمس بسیار آموخت، بیخود نبود که آدمی دیگر شد.
کانت در رساله "روشنگری چیست؟" نهیب میزند که "جسارت دانستن داشته باش!" چرا دانستن، جسارت میخواهد؟
یکی از سویه های این "چرا" آن است که تختهبندیِ "فرهنگ" آدمی را به عبودیت میکشد: بزرگان را باید بزرگ بداری! "فرهنگ" یک سامان ذهنی اقتدارگراست!
وانگهی سوایِ "فرهنگ" در روان آدمی هم سازوکاری برای بتسازی هست، که هیچ کم از اقتدارگراییِ فرهنگ ندارد و ما را به بندگی میکشد. عربها مثلی دارند که حُبکالشَّی یُعمی و یُصِم (خوشداشت تو کور و کَرت میکند!)
"روشنگری" (Enlightenment)، که کانت از کبادهکشاناش بود، بازبسته برونشدِ از تهدیدِ اقتدارگرایِ فرهنگ و فرازآمدن بر "دلبستگی"های معوجکننده فاهمه است. تا ایندو حاصل نیایند آدمی به فهمِدرست نزدیک نتواند شد. در این راه باید که دلیریصادق بود و از اشتباهکردن هم نهراسید؛ صداقت لازمه دلیری است و بیآن "دلیری" راه به حماقتِ خودپسندی میبرد. لازمه صداقت، آماده بودن برای موردنقد واقع شدن است. "فرهیختگی" به "دانستنزیاد" نیست به اندیشیدنی قرینِ دلیریِ صادق و فروتنی و انصاف در برابر نقادیهاست. این معنای آن "روشنگری" بود که کانت بدان میخواند.
دکتر موحد آدم "مدرن"ای است. خوب میشناسمشان. موحد والهِ مولانا به معنای "فرهنگ"ای آن نیست. او گوهرشناسی است که قدر مولانا را درکنار لغزشها و ایرادها و بنیادهای تاریخی اندیشههایش میشناسد:
قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری!
گوهرشناس برشناختنِ عیبوایرادهای گوهر هم چیره است. شاید اگر این بار ایشان را ببینم، بخواهم تا درباره لغزشگاههای فکری و خبطوخطاهای مولانا هم سخنای بگویند. موحد خوب بر سوائق بتساز ما اِشراف دارد، او اساسی تناش به تنِ "روشنگری" خورده است.