من آن صبحم که ناگاهان
چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشمِ روشن بین
که خورشیدی عجب زادم
ز هر چاکِ گریبانم چراغی
تازه می تابد
که در پیراهنِ خود، آذرخش آسا درافتادم
چو از هر ذرهی من
آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتشِ دوران
که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیرِ این
آوارِ شب، اما
دری زین دخمه سوی خانهی
خورشید بگشادم
الا ای صبحِ آزادی به یاد آور
در آن شادی
کزین شب های ناباور منت
آواز می دادم
هوشنگ_ابتهاج
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing