فلسفه دولت: تشکیل و تاسیس تدریجی دولت ها، به لحاظ فلسفه و حکمت عملی ناظر به رفع تخاصمات به زور است. همانگونه که هابز در لویاتان می گوید طبق قراردادی نانوشته مردم قدرت های فردی خود را به نهادی به نام دولت واگذار می کنند تا این نهاد، با تکیه به قدرت مافوق و برتر و به نمایندگی از مردم، تخاصمات و اختلافات را در چارچوب مورد توافقی به نام قانون حل و فصل کند. از این منظر دولت یک نهاد معقول و قانونی و مشروع و مفید است. حالا سوال این است که چگونه می توان ضمن استفاده از فواید این واگذاری قدرت، مانع تبدیل این لویاتان به چیزی شد که منافع مردم، را به تکیه به زوری که همان مردم بدو وانهاده اند، پایمال کند. چگونه می توان مانع از این شد که دولت به جای نمایندگی از منافع مردم، نماینده منافع خود شود؟ بحث تفکیک قوا و دموکراسی و انتخاب در اینجاست که به میان می آید. تا اینجا می دانیم که از وجود دولت گریزی و گزیری نیست. صحبت بر سر نظارت و کنترل موثر آن است به نحوی که کارآمدی آن کماکان حفظ شود.
صدای خدا و تاریخ: معقول و ضروری بودن وجود دولت، بعضی نظریه پردازان را دچار اشتباهاتی از آن قبیل که هگل و هگلیان های راست و چپ دچارش شدند، کرد. هگل به آنجا رسید که گفت دولت در سیر تکامل دیالکتیکی روح یا ایده مطلق، بالاترین نظامی است که خداوند محقق کرده و حتی آن را صدای خدا دانست. مشکل از همین جا شروع می شود که اگر دولت صدا و سخنگوی خداست، کسانی که قصد اعتراض به عملکرد آن را داشته باشند، با خدا در افتاده اند. آن دسته از شاگردان هگل که به خدا باور نداشتند، خدای تاریخ را جای آن گذاشتند. به این معنا که تاریخ از مراحل معینی می گذرد و آن کس که مرحله تاریخی تکامل جامعه خود را بداند، نوک پیکان تاریخ و پیشرو و پیشتاز تاریخ و بلکه نماینده و سخنگو و صدای آن مرحله تاریخی خواهد بود. با چنین تفکر و فروضی است که مارکسیسم، خود را نماینده طبقات پیشرو می داند و برای آزادی در معنای فردی آن ارزشی قائل نیست. پیش فرض نادرست دیگری که هگل رواج داد این بود که دولت نماینده مردم و جمع است و خواسته های فردی در مقابل آن بی ارزش و ضدتاریخی است. در نتیجه گفته می شود آزادی فردی و بورژوایی آزادی کاذب است و آزادی حقیقی در تبعیت آحاد مردم از دولت و حزب است. ناگفته پیداست که این معنا از آزادی کاملاً در مقابل فهم عمومی و متعارف از آزادی است. به همین دلیل اولین کاری که یک دیکتاتور می کند، معنا زدایی از کلمات و بازتعریفشان مطابق میل و منافع خود است.
اصالت جمع: اصالت دادن به جمع در مقابل فرد، قدم دیگری در جهت دیکتاتوری به نام جمع است. از طرفی دولت نماینده تاریخی ملت است و از طرفی مخالفت فردی با آن باید سرکوب شود. در حالی که فلسفه نمایندگی دولت حمایت از آزادی های فردی جامعه در چارچوب قانون بود. این نمایندگی نه از طرف تاریخ، بلکه ضمن یک قرارداد نانوشته به دولت داده شده بود. طبیعی است کسی که خود را نماینده تاریخ و خدا می داند، نیازی به تجدید قرارداد از طریق رای مردم ندارد و با تکیه به این نمایندگی، منافع خود را همان منافع جمع و مردم جلوه می دهد.
مغلطه و محتوا زدایی از کلمات: همه این تداخلات مفهومی بین دولت و ملت، مبنای استدلال هایی پر از سفسطه می شود به گونه ای که ملت و مردم واقعی آنانی هستند که از منویات حزب و رهبر آن حمایت کنند ولو این که در اقلیت مطلق باشند. این اشکال در واژه های دیگری نظیر کاپیتالیسم و سوسیالیسم هم وجود دارد. اولین چیزی که از شنیدن این واژه ها در ذهن مخاطب شکل می گیرد این است که کاپیتالیسم یعنی سرمایه سالاری و حکومت سرمایه داران و سوسیالیسم یعنی حکومت مردم و جمع. در حالی که معنای واقعی اولی، رقابت آزاد اقتصادی قانونمند است و معنای دومی برنامه ریزی اقتصادی متمرکز و هدایت شده از طرف حزب. اتفاقاً اولی به مردم و نظر مردم ربط دارد و دمی ربطی به ایده ها و ایدئال های مردم ندارد. همینطور اصالت جمع اگر به معنی نقش مردم در تعیین سرنوشت شان باشد سخن درستی است اما اگر به معنی واگذار کردن این نقش به دولت و حزب باشد، بی محتوا و سفسطه آمیز است. اصالت فرد هم اگر به معنی نقش تک تک افراد در تعیین سرنوشت باشد، عین اصالت دادن به جمع این افراد است نه مقابل آن. در حالی که طرفداران اصالت جمع وانمود می کنند فردگرایی به معنی خودخواهی و رفتن به دنبال منافع فردی در تقابل با منافع جمعی است. از همین رو تحلیل معنای کلمات، آن گونه که در فلسفه تحلیلی مرسوم است، اولین قدم در تشخیص سفسطه هایی است که زیر عنوان استدلال طرح و ارائه می شوند.