میخواهم بگویم چه روزگارانی داشتید. چرا باید آن روزگاران تاریک باشد و هیچکس نگوید چه بر سرتان آمد؟ حتی در کتابم، جایی که مینویسند تقدیم به آقای ایکس یا ایگرگ، من همهی کتاب را به دختران و زنانی تقدیم کردم که در مزرعه خواندند، از درازیِ راه و تطویلِ دوران نتوانستند حتی روزی به بازار شهرشان بیایند؛ و
بعد از بسیاریِ درد، پهلوبهپهلو میشدند و بعد المخفیة قبراً! معلوم نمیشد بالاخره کجا مُردند! وقتی از من تقدیر کردند، من دکمهی پیراهنم را بستم و تعظیم کردم و گفتم که اینها را من تقدیم میکنم به کسانی که وقتی مُردند کسی نبود بگوید خدا رحمتش کند. چرا که آنها این را به من دادند. اینها حرفهای
فریدون پوررضا، خواننده و پژوهشگر گیلانی بود. بسیاری از خواندههای او، از رنج زنان و مردان گیلانی در شالیزار و باغ بادام و پرورش کرم ابریشم و چوپانی و رمهداری و زندگی در کوه است. حالْ عدهای بدون هیچ درکی از این زیستِ رنجآلود و بدون همدلی با آنچه که بر سر سوژههای این شعرها آمده،
کلیپهای رنگی میسازند و یک گیلکیِ جعلی تحویل شنونده میدهند. این ترانه، نالهها و نگرانیهای یک چوپانِ رحیمآبادی است.
@REsearchers