سیا ابرانای
فریدون پوررضا
می‏‌خواهم بگویم چه روزگارانی داشتید. چرا باید آن روزگاران تاریک باشد و هیچ‏‌کس نگوید چه بر سرتان آمد؟ حتی در کتابم، جایی که می‌نویسند تقدیم به آقای ایکس یا ایگرگ، من همه‌ی کتاب را به دختران و زنانی تقدیم کردم که در مزرعه خواندند، از درازیِ راه و تطویلِ دوران نتوانستند حتی روزی به بازار شهرشان بیایند؛ و بعد از بسیاریِ درد، پهلوبه‌پهلو می‏‌شدند و بعد المخفیة قبراً! معلوم نمی‏‌شد بالاخره کجا مُردند! وقتی از من تقدیر کردند، من دکمه‌ی پیراهنم را بستم و تعظیم کردم و گفتم که این‌ها را من تقدیم می‌کنم به کسانی که وقتی مُردند کسی نبود بگوید خدا رحمتش کند. چرا که آن‏‌ها این را به من دادند. این‌ها حرف‌های فریدون پوررضا، خواننده‌ و پژوهش‌گر گیلانی بود. بسیاری از خوانده‌های او، از رنج زنان و مردان گیلانی در شالی‌زار و باغ بادام و پرورش کرم ابریشم و چوپانی و رمه‌داری و زندگی در کوه است. حالْ عده‌ای بدون هیچ درکی از این زیستِ رنج‌آلود و بدون هم‌دلی با آن‌چه که بر سر سوژه‌های این شعرها آمده، کلیپ‌های رنگی می‌سازند و یک گیلکیِ جعلی تحویل شنونده می‌دهند. این ترانه، ناله‌ها و نگرانی‌های یک چوپانِ رحیم‌آبادی است.

@REsearchers
‌

Comments

Be the first to add a comment