#ارسالی از یک هموطن بسیجی

من از گذشته خود شرمنده هستم سالهای سال و بهترین لحظات عمرم را فدای شیطانی به نام خامنه ای کردم
با باتوم تو سر مردم زدم و اجازه دادم آقازاده های سران نظام کشورم را راحت و بی دردسر غارت کنن
بله😞

من سالها بسیجی بودم و حتی دو سال قبل به دلیل نبود نیرو در پایگاهمان جانشین فرمانده و پس از مدتی به دلیل رفتن فرمانده فرمانده پایگاه بسیج شدم

احساس قدرت میکردم مخالفین نظام را دشمن صهیونیست فرض میکردم البته انقدر در مغزمان هجی میکردند تا باورمان می شد

تمام فکر و ذهنم شده بود رفاه و آسایش مردم فلسطین و لبنان

به حدی به جنون رسیده بودم که خواهرم که مخالف نظام بود را می خواستم به بخش اطلاعات سپاه بفروشم که خداروشکر مادرم نگذاشت و....😔

سال ۹۸ پس از سرکوب مردم
صحنه هایی دیدم
انگار شوک شدم
مگه میشه همه این مردم عامل صهیونیست باشند
چرا دوستان سپاهی ام با اسلحه پر از گلوله سر مردم را هدف می گیرند؟

بهم اسلحه دادند اما قبول نکردم بهانه آوردم توان شلیک به مردم را نداشتم و فقط با باتوم در خیابان ها می گشتیم


یک هفته پس از سرکوب کامل مردم


من با موتور پایگاه با دوستم وقتی پرسه میزدیم صحنه ای دیدم که داشتم دیوانه میشدم
دخترکی که از شدت فقر مجبور بود در سطل زباله دنبال نایلون و پلاستیک پر از کثافت باشد
وقتی دخترک را از سطل گرفتم

گفتم عمو برو خونه این موقع شب خطرناکه
دخترک که از سرما میلرزید
گفت عمو خیلی گرسنمه باید اشغال جمع کنم
چهره یخ زده دخترک و رنگ پریدگی صورتش نشان میداد مدت هاست غذایی مقوی نخورده

گفتم عمو جون اسمت چیه؟

گفت : زینب

گفتم عمویی زینب گلم برو خونه بابات منتظرته مطمئنم مادرت هم برایت غذای خوشمزه درست کرده

بهم نگاه کرد و سکوت کرد

گفتم چی شده؟

گفت بابامو یک هفته پیش کشتن😢

گفتم کیا؟
گفت از مادرم شنیدم بسیجیا پدرمو گشتند
بعد گفت عمو بسیجیا چرا بابامو کشتند و گریه کرد😢

من و دوستم حسابی خجالت کشیدیم
اشک در چشمانم حلقه زد
به خودم گفتم من کجام؟
چرا؟
این دخترک هم دشمن است❓
....

تا یک هفته سر کار نرفتم و پایگاه هم نرفتم
گفتم مریضم
زنم بهم میگفت مرد چی شده
بماند
یک هفته فکر کردم
تحقیق کردم
دنبال حقیقت گشتم
هر چه میگشتم شوکه می شدم
انگار مغز مرا در پایگاه بسیج ایزوله و کنترل کرده بودند
تبدیل به برده شده بودم
از آن روز به بعد پایم در پایگاه نگذاشتم و قسم خوردم حق آن دخترک بی بابا و تمام مردم و حق خودم و خانواده ام را ازین حکومت شیطانی بی دین لامذهب بگیرم

حرف اخرم با مردم این است که امیدوارم مرا ببخشید
من سالها روبروی شما ایستادم
از شدت شرمندگی نمی دونم چی بگم
هر چند پس از ترک بسیج بسیاری از افراد محله به مرور با من دوست شدند و وقتی افکار مرا دیدند هیچ وقت یادم نمی رود بوسه پیرمرد همسایه بر پیشانی ام را که گفت توبه کردی خوب کردی پسرم جای تو کنار ما بود نه کنار دشمن

امیدوارم مردم ایران مرا ببخشند
در تهران هستم و آماده قیام
اگر کشته شدم افتخاری ازین بالاتر نیست و شاید کمی جبران گذشته کرده ام
و اگر زنده ماندم امیدوارم جشن پیروزی را با مردم بگیریم
من خیلی از افراد بسیجی خائن و سپاهی ادمکش را می شناسم
هیچ راه فراری ندارند
انتقام پدر ان دخترک را می گیرم

#ارسالی_مخاطبان
#دلنوشته_یک_بسیجی
@PN_KFP

Comments

Be the first to add a comment