روزی «اندوه» به روستای ما آمد.
گفتیم رهگذر است؛
اما ماند.
گفتیم مسافر است،
خستگی در میکند و میرود؛
باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیرهی امیدمان؛
گفتیم مهمان بد قدمیست،
دو سه روز دیگر میرود؛
و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای دهمان!
اکنون اندوه کدخدا شده
و تمام کوچهها بوی «آه» میدهد.
تمام امیدها را بلعید و به جایش «حسرت» در دلها انبار کرد.
پیران ده هنوز به یاد دارند:
روزی که اندوه آمد،
«جهل» نگهبانِ دروازهی روستا بود...
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing