📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد
قسمت پنجم:
پس از مدتی، اطمینان "هم" و "ها" به غرور و تکبر تبدیل شد.
به زودی آنقدر احساس رضایت کردند که به اتفاقات اطرافشان بی توجه شدند.
اسنیف و اسکری نیز همان طور به زندگی عادی خود ادامه می دادند. هر روز صبح زود می رسیدند، بو می کشیدند و زمین را می کندند و دور ایستگاه پنیر می دویدند، محیط را بازرسی می کردند تا ببینند آیا از روز قبل تغییراتی رخ داده است یا نه؟ سپس برای ناخنک زدن روی پنیر می نشستند.
یک روز صبح، پس از رسیدن به ایستگاه پنیر "پ"، متوجه شدند که دیگر پنیری وجود ندارد. اسنیف و اسکری از آنجایی که از پیش متوجه شده بودند ذخیره پنیر هر روز کمتر می شود، تعجبی نکردند.آنها برای این موضوع اجتناب ناپذیر آماده بودند و به طور غریزی می دانستند که چه باید کرد. به یکدیگر نگاه کردند، کفش های کتانی را که دور گردنشان آویزان کرده بودند، پوشیدند و بند کفش هایشان را بستند.
موش ها اوضاع را زیاد تجربه و تحلیل نکردند. برای آنها مسئله و جواب هر دو ساده بود. وضعیت در ایستگاه پنیر تغییر کرده بود. بنابراین، اسنیف و اسکری هم تصمیم گرفتند تغییر کنند.
آنها هر دو با دقت به داخل هزارتو نگاه کردند. سپس اسنیف دماغش را بالا گرفت، بو کشید، و با حرکتِ سر به اسکری علامت داد تا بلافاصله در پی او شروع به دویدن کند.
آنها به سرعت به جستجوی پنیر جدید رفتند.
در همان روز، "هم" و "ها" کمی دیرتر به ایستگاه پنیر رسیدند. از آنجا که به تغییرات کوچک هر روزه توجه نکرده بودند، برای شان مسلم بود که پنیر هنوز آنجاست، و آمادگی پذیرش آنچه را با آن روبه رو بودند نداشتند. "هم" فریاد زد: ....
🆔 @Sobhan_Institutes