🖋 در این مورد صحبت کرده‌ایم که تمدن با فشارهایی که اِعمال می‌کند، موجب محدودیت غرایز و امیال افراد می‌شود و همین مسئله، علت کینۀ افراد نسبت به تمدن است. حال ممکن است کسی تصور کند اگر ممنوعیت‌های تمدن برداشته شود -در نتیجه فرد می‌تواند از هر زنی که دلش می‌خواهد به عنوان ابژۀ جنسی لذت ببرد؛ می‌تواند بدون این که تردیدی به خود راه دهد هر آدم دیگری را که رقیب عشقی‌اش است یا به نوعی سر راهش قرار گرفته، بکشد؛ هم‌چنین فرد می‌تواند هر چیزی را که جزو اموال دیگران است، بدون اجازۀ صاحبان آن، بردارد- چه زندگی پرزرق‌وبرق و رضایت‌بخشی نصیب این فرد خواهد شد! صحیح است، اما همین فرد به زودی به اولین مشکل برمی‌خورد: «هر کس دیگری دقیقاً امیالی شبیه به من دارد و به همین شیوه‌ای با من برخورد می‌کند که من دلم می‌خواهد با دیگران برخورد کنم». بنابراین در عمل تنها یک نفر از برداشته شدن محدودیت‌های تمدن، به طور کامل از لذت برخوردار خواهد شد و آن هم یک دیکتاتور ستمگر است که تمام ابزارهای قدرت را تصاحب کرده است. اما آن فرد ستمگر نیز از دغدغه و تشویش آسوده نخواهد ماند و آسودگی او مستلزم این است که دیگران حداقل به یک فرمان فرهنگی پایبند باشند: "قتل نکن".

📚 از کتاب «آیندۀ یک پندار»، نوشتۀ زیگموند فروید 📚

@philosophycafe

2 comments

به نظر این چرخه ای که فروید بهش اشاره میکنه که همیشه یک نفر قوی تر از من نوعی وجود داره که میتونه بیاد و من رو به قتل برسونه، پس من هم دست از به قتل رسوندن بقیه میکشم به امید اینکه بقیه هم همین کار رو بکنن، احتمالا ریشه همون قوانین بازدارنده ای هست که تمدن ها به صورت مدون در اووردن و تا حدی منجر به توازن یا تعادل قوا بین افراد (حداقل در سطح برخی از غرایز) شده. تو حماسه گیلگمش هم وقتی، گیلگمش حالت دیکتاتوری پیدا میکنه، خدایان برای حل مشکل یک قهرمان دیگه ای رو به اسم انکیدو میفرستن روی زمین که توازن قوا ایجاد بشه. من یکی از احتمالاتی که در مورد بحث اخلاق هم میدم و تقریبا نظرم بهش در حال حاضر نزدیک تر هست (اما لزوما پذیرفته شده نیست برام)، همین چرخه ای هست که فروید اینجا شرح داده. من پذیرفتم دروغ گفتن عمل خوبی نیست، چون میدونم تو هم میتونی به من دروغ بگی و خب دروغ شنیدن مطلوب من نیست. پس من به امید اینکه تو هم به من دروغ نگی، میپذیرم که دروغ نگم و یه اصل ایجاد میکنیم که دروغ گویی کار ناپسند و غیراخلاقی ای هست.
Mehrzad Alizadeh
به نظر این چرخه ای که فروید بهش اشاره میکنه که همیشه یک نفر قوی تر از من نوعی وجود داره که میتونه بیاد و من رو به قتل برسونه، پس من هم دست از به قتل رسوندن بقیه میکشم به امید اینکه بقیه هم همین کار رو بکنن، احتمالا ریشه همون قوانین بازدارنده ای هست که تمدن ها به صورت مدون در اووردن و تا حدی منجر به توازن یا تعادل قوا بین افراد (حداقل در سطح برخی از غرایز) شده. تو حماسه گیلگمش هم وقتی، گیلگمش حالت دیکتاتوری پیدا میکنه، خدایان برای حل مشکل یک قهرمان دیگه ای رو به اسم انکیدو میفرستن روی زمین که توازن قوا ایجاد بشه. من یکی از احتمالاتی که در مورد بحث اخلاق هم میدم و تقریبا نظرم بهش در حال حاضر نزدیک تر هست (اما لزوما پذیرفته شده نیست برام)، همین چرخه ای هست که فروید اینجا شرح داده. من پذیرفتم دروغ گفتن عمل خوبی نیست، چون میدونم تو هم میتونی به من دروغ بگی و خب دروغ شنیدن مطلوب من نیست. پس من به امید اینکه تو هم به من دروغ نگی، میپذیرم که دروغ نگم و یه اصل ایجاد میکنیم که دروغ گویی کار ناپسند و غیراخلاقی ای هست.
مرسی مهرزاد. توضیحاتت جالب بود. استفاده کردم. ممنون