🗯 اولی: "دوستان، می‌دونین که برای چی این جلسه رو برقرار کردیم. یه نفر توی شهر پیدا شده و اسم خودشو «متفکر» گذاشته. مطلب می‌نویسه و سخنرانی می‌کنه. شهر رو بهم ریخته. باید کنترلش کرد".
دومی: "این «متفکر» چی میگه؟ حرف حسابش چیه؟"
سومی: "ادعا می‌کنه آسمون، سیاهه."
چهارمی: "چه حرف ابلهانه‌ای! ما همگی می‌دونیم که آسمون، آبیه. همیشه هم جزو شعارهامون بوده که اولین چیزی که باید به نسل جدید یاد داد، اینه که بهشون یاد بدیم آسمون آبیه."
پنجمی: "حتی شواهد اخیر روان‌شناختی نشون میده که اونایی که میگن آسمون آبیه زندگی شاداب‌تر و بهتری دارن. این حرف خیلی بی‌معنیه که بگیم آسمون، سیاهه".

🗯 اولی: "دوستان، مسئلۀ ما الان اینایی نیست که میگین. مسئلۀ ما اینه که چطوری این «متفکر» رو خفه‌ش کنیم."
دومی: "خب کاری نداره. بازداشتش می‌کنیم. آب خنک بخوره".
سومی: "نه. راه‌حل خوبی نیست. بالأخره که از زندان میاد بیرون. دوباره شروع می‌کنه به مطلب نوشتن و سخنرانی کردن. روز از نو".
چهارمی: "تازه اون موقع محبوب‌تر و مشهورتر هم میشه. چون زندان رفته به خاطر عقایدش. نه بازداشت، گزینۀ خوبی نیست".
پنجمی: "من میگم براش یه پروندۀ جنسی درست کنیم. آزار یا شاید حتی تجاوز. مردم از این چیزا بدشون میاد. «متفکر» هم منفور میشه".
اولی: "این می‌تونه گزینۀ خوبی باشه. باید فکر کنیم بهش. ولی مشکلاتی هم داره. کسی راه‌حل دیگه‌ای نداره؟"

🗯 دومی: "نمی‌شه بکشیمش؟ بعدشم اعلام می‌کنیم مسموم شده و جونشو از دست داد".
سومی: "نه. نمیشه. روزنامه‌های شهر گیر میدن بهمون. شهر کوچیکه، این نقشه‌ها زود لو میره".
چهارمی: "خب می‌کشیمش. بعدش بدنشو تیکه‌تیکه می‌کنیم و هر تیکه رو می‌ندازیم تو یه گوشۀ شهر".
پنجمی: "نه. بوی جسد می‌پیچیه تو کل شهر. این کار هم جواب نمی‌ده. این کارها برای شهرهای بزرگ خوبه".
اولی: "باید یه راه‌حلی پیدا کنیم که بی‌دردسر باشه، کسی بو نبره. آب از آب تکون نخوره".
دومی: "هفتمی، تو هم یه حرفی بزن. از اول جلسه ساکتی".

🗯هفتمی: "راه‌حل من اینه که به مردم شهر اون چیزی رو بدیم که خودشون می‌خوان. همون چیزایی که دوست دارن".
اولی: "مطمئنی این راه‌حل جواب میده؟"
هفتمی: "مطمئن نیستم. ولی احتمالش بالاست که جواب میده. بلندگوهای شهر باید از صبح تا شب اون چیزایی رو بگن و پخش کنن که مردم دوست دارن".
دومی: "منظورت اینه که مردم رو شست‌وشوی مغزی بدیم که آسمون، سیاه نیست و آبیه".
هفتمی: "نه. باید سرگرمشون کنیم. نیاز نیست به این نتیجه برسن که آسمون، آبیه. باید به این نتیجه برسن که رنگ آسمون، مسئلۀ مهمی نیست و یه بحث انتزاعیه. اون‌وقت اون «متفکر» مشتری نداره. به جاش بلندگوهای ما مشتری خواهند داشت".
اولی: "این راه‌حل خوبیه. دوستان، دست به کار شین. بلندگوها رو سریعاً راه بندازین؛ با اکوی زیاد. هر چی اکو بیشتر باشه، آدم‌ها رو بیشتر خشک میکنه".

📢 بلندگوهای شهر فعال شدن و هر کدوم‌‌شون یه چیزی رو پخش می‌کردن.
بلندگوی 1: "شبتون به خیر. امشب یه برنامۀ جذااااب و دیدنی داریم و می‌خوایم با هم کلی بخندیم و حال کنیم. با ما همراه باشین".
بلندگوی 2: "شهناز رقیبی، بازیگر جوون و خوشگل سینما، اعلام کرده که از دوست پسر خودش جدا شده و الان مدتیه که احتیاج به استراحت داره".
بلندگوی 3: "لطفاً و حتماً بیاید از فروشگاه «مبلمان تجمل» خرید کنید. شما حقتونه که زندگی پر زرق و برق داشته باشین. ما در «مبلمان تجمل» در خدمت شما هستیم".
بلندگوی 4: "تخم مرغ از سبد خانوارهای شهر حذف شده است و خیلی از افراد توانایی خرید ندارن. در شصت دقیقۀ امشب از مهمانان برنامه می‌پرسیم «آیا مرغ اول به وجود آمد یا تخم مرغ؟».
.
.
.

اقتباس از آهنگ «عدم» از بهرام نورایی
نقد و نظر: @Ali_soltanzadeh
"درود به تو که با اون ذهن بازت، دنبال یه راه جدیدی واسه بیان اعتراضت"
@philosophycafe

2 comments

عالی👍👍
👍👍دست مریزاد