‌
تمام فرداهایم در گذشته‌ای که تو بودی سپری می‌شود. چشمانم در امتداد دیروز بر در است تا شاید در بر آیی. باران دنبال تو می‌گردد. همه چیز را به نظاره ایستاده‌ام. خاطره‌ها مرا ایستاده نگاه داشته‌اند. هرچه بیش‌تر می‌گذرد، من بیش‌تر در گذشته می‌شوم. نبودنت، هم‌چون ماشین زمانی است که مرا از لحظه‌ی نبودنت تا لحظه‌ی زادنت، به عقب می‌برَد. تمام انحنای زمان در آینده، به پهنای آغوشت در پندارم پناه می‌آورَد. مأوایی نیست. شمسِ روزهایم، کُوّرت شده‌است. ستارگان شبانم، اِنْکَدَرت شده‌است. دریای دلم، هم‌چنان دچار سُجّرت است و هنوز نمی‌دانم «بأیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟!». لیموهای حیاط را که بچیند وقتی تو نیستی؟ حیاط هنوز تمنای دستانت را دارد تا دوباره حیات گیرد.

‌

4 comments

نوشته هاتون آتش به دلها می اندازه .... 😥😥😥😥😥😥😥😥
fatemeh
نمی دانم به زیبایی کلامتان آفرین بگویم یا به کنه احساستان و ژرفای محبتتان.. دلتان آرام باد
fatemeh
نمی دانم به زیبایی کلامتان آفرین بگویم یا به کنه احساستان و ژرفای محبتتان.. دلتان آرام باد
این زیبایی از میان اندوه برمی‌خیزد. سپاس‌گزارِ توج بی‌دریغ‌تان هستم خانم دکتر