This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 خرم آباد

خودکشی ناموفق بانویی در خرم آباد به همت جوانان خرم آبادی

آیا چاره کار خودکشیست؟
درود بر جوانان غیور خرم آباد 👏

@SepehrAzadi

14 comments

ای داد وبیداد
چی بودیم چی شدیم
فقط باید گفت مرگ بر خامنه ای لعنت بر خمینی این ارمغان این نظامه وباید سرنگونش کنیم غم و غصه خوردن مشکلی را حل نمیکنه باید این رژیم را سرنگو کنیم
عالی
گمونم شوهر میخواد گیرش نمیاد.لعنا بر این مملکت آخوند زده
درود به شرفتون خرم آبادیها که خرم کردین روز مارو با این حرکت . دم همه باغیرتا گرم دم ناموس پرستا گرم سربلند کردین
Hes@m
جوانان اگر غیور بودند وعاقل اعتراضات رو شکل می دادن بجای دسته های سینه زنی و نمی گذاشتن کار به اینجاها بکشه ولی امان از نفهمی
عالی
گمونم شوهر میخواد گیرش نمیاد.لعنا بر این مملکت آخوند زده
تمسخر چنین وقایعی جایز نیست. شاید خود شما هم به این شرایط برسی که زندگی برایت هیچ ارزشی نداشته باشد.
خداوند شاهد است بغض گلویمان را گرفته،اگر بگذارند از حال هم باخبر باشیم مگر غیرت ایرانی آنهم قوم لر اجازه میدهد که ناموسش اینگونه از سر سختی وفشار به این مرحله برسد.بس است دیگر ،،تا کی!!!خدایا خودت شاهد باش این تجسم روح جمعی ملتی آزاده که در چنگال دیوان اسیر است
Shadow
عالی
گمونم شوهر میخواد گیرش نمیاد.لعنا بر این مملکت آخوند زده
مطمعن باش اینقدر مشکلات خانما زیاده که به شوهرو تشکیل خونواده و مرد توجهی نمیکنند
بجای این کارها هسته های پارتیزانی ترتیب بدهید وسران فاسد نظام را به سزای عمال شون برسونین اینکه راهش نشد
Smh A reader lives a thousand lives before he dies. آدم اهل كتاب ق
عالی
گمونم شوهر میخواد گیرش نمیاد.لعنا بر این مملکت آخوند زده
بنظرم اونایی که خودکشی می‌کنن، آدمای ضعیفی نیستن...
فقط از بین دو تا جهنم، جهنم اونوری رو انتخاب کردن!
Smh A reader lives a thousand lives before he dies. آدم اهل كتاب ق
A Gh
بجای این کارها هسته های پارتیزانی ترتیب بدهید وسران فاسد نظام را به سزای عمال شون برسونین اینکه راهش نشد
«خودکشی در خانۀ شمارۀ ۳۷»


۱۹ فروردین ۱۳۳۰، خانۀ شمارۀ ۳۷، طبقۀ سوم ــ مرد در تاریک و روشن اتاق تنهاست. لباس مهمانی می‌پوشد. مهمان‌ها تا ساعتی دیگر می‌رسند. مرد به آشپزخانۀ کوچک کنار اتاق می‌رود. صورتش را در ظرفشویی اصلاح می‌کند. پنجره را به روی بادهای سرکشِ آوریل می‌بندد. درِ آشپزخانه را هم از داخل می‌بندد. با پنبه همۀ درزها را پر می‌کند. پتویی کف آشپزخانه می‌اندازد و گاز...

شیر گاز را باز می‌کند. تنها صدایی که می‌آید، صدای «شینِ» ممتد گاز است که هوای آشپزخانه را پر می‌کند. بی‌آنکه از این «شینِ» کشدار بترسد، بر پتو دراز می‌کشد. آرام می‌گیرد. گاز چون ماری زهردار دور تنش می‌خزد و زهرش را در ریه‌هایش می‌ریزد. مرد به خواب ابدی فرومی‌رود. مَرد می‌میرد، سبک، بی‌صدا، مانند پرواز بوف، وقتی نیمه‌شب، از میان شاخه‌ها، از میان سایه‌ها پر می‌کشد... دیگر چه اهمیت دارد که فردا روزنامۀ فیگارو خبر خودکشی‌اش را بزند یا تیتر روزنامه‌های تهران پر شود از نامش: «صادق هدایت خودکشی کرد»... اما اهمیت دارد! مهم‌ترین اثری که صادق هدایت نوشت، «خودکشی‌»اش بود...

نفت، نفت، نفت... گوش مردم پر از هیاهوی نفت بود وقتی هدایت، در کوچه‌های محلۀ کارگرنشین پاریس، گوشۀ دنجی برای خودکشی می‌جست. او از خانوادۀ متمول و معروفی بود، اما از مال دنیا هیچ نداشت، مگر کتاب‌هایش. تنها چند روز پیش‌تر، شوهر خواهرش را در تهران ترور کردند؛ سپهبد رزم‌آرا، نخست وزیر وقت، شوهرخواهر صادق، انورالملوک هدایت، بود که ۱۶ اسفند ۱۳۲۹ به دست فداییان اسلام ترور شد تا راه ملی شدن نفت، به رهبری مصدق، هموار شود. اما صادق، هیچ میانه‌ای با سیاست نداشت. در پاریس درمانده و آواره بود و از اینکه باید دائم اقامتش را تمدید می‌کرد، منزجر بود. به شاگرد وفادارش، م. فرزانه، چند روز پیش از خودکشی، دربارۀ کارمندان سفارت ایران گفته بود: «آن اول‌ها عده‌ای‌شان برایم تره خُرد می‌کردند، به خیال اینکه رزم‌آرا چون شوهرخواهرم است، آبی ازش گرم می‌شود... ولی از وقتی رزم‌آرا را کشته‌اند، دیگر محل سگ هم بهم نمی‌گذارند.»

هدایت از همین‌ها می‌گریخت، از رجاله‌ها، از فرهنگ و مردمانی که دیگر تاب تحمل کردنشان را نداشت. ایران که بود، در دانشگاه هنرهای زیبا کار می‌کرد. چه کاری؟ شرمسار می‌شوید اگر بشنوید، در گوشۀ راهرویی میزی برای او گذاشته بودند تا خُرده‌کاری کند، مردی که بزرگ‌ترین نویسندۀ تاریخ معاصر ماست... سال ۱۳۲۹، طاقتش طاق شد. باید از ایران می‌رفت. اما پول نداشت. تنگدست بود و دارایی‌اش همان حقوق بخورونمیر کارمندی بود. کتاب‌هایش را فروخت. تعدادی از دوستان، اندکی به او قرض دادند (انگار که برایش گلریزان کنند تا از زندان برهد). اما برای رفتن، باید ارز دولتی تهیه می‌کرد. دوستانش کمک کردند تا گواهی بگیرد، به نشانۀ اینکه «بیمار لاعلاج است» و باید برای درمان به خارج رود. دوستان برایش نوعی بیماری مغزی نادر تراشیدند.

او اسم این گواهی را گذاشته بود «تصدیق‌نامچۀ جنون» [= گواهی دیوانگی]. می‌گفت: «تصدیق دیوانگی هم کف دستمون گذاشتند... ما هم با تصدیقِ علّتِ [= مرضِ] مغزی می‌زنیم به چاک... بالاخره با اعطای تصدیق‌نامچۀ جنون از خدماتِ میهنی بنده تقدیر شد.»

مهمان‌ها رسیدند. درِ آپارتمانش را زدند. در را باز نکرد. بوی گاز می‌آمد. پیش سرایدار رفتند. پیرزنِ سرایدار مطمئن بود هدایت خانه است. کلیدساز آورد. در را گشودند. اما ساعتی پیش‌تر، «بوف‌ کور» بی‌صدا، از لب پنجره پر کشیده بود... فردا صبح، فیگارو تیتر زده بود: «صادق هدایت نویسندۀ بزرگ ایران و برادرزن ژنرال رزم‌آرا نخست‌وزیر مقتول ایران خودکشی کرده است.»

بنویسیم، همه با هم بنویسیم: «بزرگ‌ترین نویسندۀ معاصر ایران، در تنگدستی و محرومیت، گواهی دیوانگی گرفت تا چندرغاز ارز دولتی بگیرد تا بتواند از میهن برود، گوشۀ دنجی بیابد و خودکشی کند.» بنویسیم، بنویسیم که هدایت پیش از مرگ همۀ نوشته‌هایش را معدوم کرد. خشمگین می‌گفت: «می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیزی ننویسم. مرده‌شور ببره! عُقم می‌نشیند که دست به قلم ببرم. به زبان این رجاله‌ها چیز بنویسم. یک مشت بی‌شرف! یک خط هم نباید بماند! این اراذل لیاقت ندارند کسی برایشان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق! اصلاً سرشان توی این حرف‌ها نیست. نمی‌خوانند، اگر هم بخوانند نمی‌فهمند... پس برای کی بنویسم!»

پی‌نوشت: اسماعیل جمشیدی، کتابی دارد با عنوان «خودکشی صادق هدایت» که منبع اصلی من در این نوشتار بود (ص ۱۵۹-۱۹۳)، همچنین کتاب ارزشمند م. فرزانه، «آشنایی با هدایت».