سلام؛ نوشتهی خانم
عاطفه رنگریز را خواندم.اما دلم برای خودم و رفقا و هم بندیهای سال شصتم در زندان قزلحصار و بندهای تنبیهی و در بسته سوخت. ما رو وقتی بردنو از گوهردشت به قزل، بردند بند ۶ مجرد واحد یک. ۳۷۸ نفر در ۱۲ سلول ۲ متری.هر سلول دارای یک تخت سه طبقه سربازی با تمام خرت و پرتهامون. لنگهامونو بهم بستیم و از پنجره سلول رو به هواخوری که گل گرفته شده بود بستیم به در سلول که همیشه بسته بود.( سلولهای در بسته برای ۳ سال) و یازده نفر روی تخت طبقه ۳ کنار هم نشستند و دستهاشونو تو هم حلقه کردند تا کمتر جا بگیرند و پاهاشونو روی طنابی که از لنگ درست کرده بودیم گذاشتند و روی تخت طبقه دوم ۹ نفر جمباتمه زدند و با حلقه پارچهای که به رسم بلوچها از لنگمون درست کرده بودیم و مینداختیم دور خودمون تا پاهامونو جمع کنه تو شکممون تا کمتر جا بگبریم و بتونیم بیطاقتی عضلههای بدنمون رو تحمل کنیم و ۱۸ نفر زیر تخت طبقه دوم روی گلیمی که از شدت کثیف بودن به انواع بیماریهای عفونی آلوده بود عین طبقه دوم با کمک لنگهایی که بدور بدنمون گره زده بودیم مینشستیم. درهای سلول همیشه بسته بود و هوا جریان نداشت و بچههای طبقه سوم بعد از مدتی از شدت کم هوایی بیحال و بیهوش میشدند و باید جاهایمان رو عوض میکردیم تااونها از بیهوایی نمیرند. ۲۴ ساعت در شبانه روز و برای ۳ سال. در عوض پنجره سلولهای روبرویی که به زباله دانی زندان باز میشد پنجرهاش نه شیشه داشت و نه توری. باز بود و انواع حشرات از آنجا وارد محیط سلولها میشدند و شبها همونجوری توی سلول میخوابیدیم. وقتی صبحها بیدار میشدیم دهانهایمان پر از مکس مرده بود که وقتی خوابمون برده بود وارد دهانمون شده بودند.
۴ ماه اول توی قوطیهای زنگ زده کنسروها و کمپوتهایی که از زباله دانی جمع کرده بودند و بههر کدام از ما یکی داده بودند غذا میخوردیم. ادرار میکردیم و آب میخوردیم. ادرار میکردیم چون شبانه روزی سه بار هر بار برای ۱۵ دقیقه ما رو به دستشویی بند میبردند که یک تونل ۱.۵ متری در ۳ متری با سه کاسه توالت زمینی و دو عدد سطل خالی حلبی برای شستشو و شستن رختمامون اونجا بود و در رو از پشت میبستند و ما ۳۸ نفر باید ظرف ۱۵ دقیقه همه کارهای بهداشتی خودمونو انجام میدادیم و بعد در دستشویی رو باز میکردند و ما رو تا رفتن نفر آخر به درون سلول و بسته شدن در اون میزدند. غذا خوردن و خواب و نماز باید همونجا انجام میشد. آزار و اذیت توابها در طول شبانه روز جای خودش رو داشت.
شب که میشد توابها و پاسدارها میاومدند و وسط راهرو بند میایستادند و میگفتند اونهایی که اول اسم فامیلشون الف هست بیان بیرون وسط راهرو بنشینند و این کار با حروف الفبا اونقدر تکرار میشد تا تمام طول راهرو دو ردیفه پر میشد و بعد درهای سلولها رو میبستند و شروع میکردند به نوحه خوندن با این ترجیع بند که( هر که باشد بر خمینی بد گمان*** حق ندارد زنده ماند در جهان) و بعد بجای این که به سینههای خودشون بزنن میزدنن توی سر ماها ه وسط بند نشسته بودیم و این کار رو اونقدر ادامه میدادند تا همه غش میکردند و بعد شزوع میکردند خلط گلویشان رو روی ما پرتاب کردن و اگر کسی نگاهشان میکرد یا با دست این اخلاط را از روی صورتش پاک میکرد میکشیدندش بیرون و با چوب تی و کابل اونقدر میزدندش تا غرق خون و بیهوش میشد . تا اینجا نیمه شب شده بود....
چندت کنم حکایت..... شرح اینقدر کفایت؟؟
این داستان چند ساعت از این سه سال بود. و من الان از شدت ناراحتی و ضربان قلب که بیمار است دیگر توان نوشتن و ادامه دادن و نوشتن از سرپا نگهداشتنهای ۷۲ ساعت و آویزان کردن از درهای آهنی میان بند و کتک زدنهای دست حمعی و تونلهای سرخپوستی و سوراخ کردن لاله گوش با مالیدن سنگریزهها و شمع آجین کردن از پا وقتی زندانی رو به میلههای وسط بند میبستند و تجاوز ... کابل زدنها و وحشت افرینیهای نیمه شبی از طریق ردیف کردن برای شناسایی از طرف توابهایی که کلاههای کوکلوسکلان بر سر میگذاشتند و با باز جوها به سراغمان میآمدند و صدای ضجههای دختران مرتد که هر شب پشت در بند ما کابل میخوردند تا توبه کنند و دوباره مسلمان شوند و نماز بخوانند و ......
حالا خانم رنگریز به من بگه که جهنم کجا بوده؟ اما هیچکس از ما محکومین سالهای ۶۰ یادی نکرد. از رنجها و شکنجههای غیر انسانی که بما روا شد و ما فراموش شدیم و آن جنایتها هم که با نظارت امثال رییسی اتفاق میافتاد فراموش شد و نتیجه بیتفاوتی به رنجهای ما شد جهنم خانم گلریز.
برایش متاسفم و آرزو میکنم هر چه زود تر همه مردم ایران و زندانیها نجات پیدا کنند. کاش این نوشته مرا هم در صفحه خودتان بگذارید.
نوشتهی تکاندهندهی فوق از شرایط زندان در دهه شصت را یکی از مخاطبان توانا ارسال کرده است.مرتبط:
کتاب زندان در ایران
goo.gl/8eWnoP@Tavaana_TavaanaTech
یک دلیل برای اینکه این کارها (آنطور که باید) به نتیجه نمیرسند اینست که دادگاهها و سازمانهای بینالمللی کاملاً مستقل نیستند، و دولتها روابطشان را بر اساس منافع ملی تعیین میکنند نه حقوق بشر
شاپور بختیار در کنار ارتش فرانسه با نازیها جنگید ولی دولت فرانسه، در یک معامله با جمهوری اسلامی، قاتل او را (علی وکیلیراد) بعد از چند سال آزاد کرد