اذانِ صبح است. خستگی دیروز هنوز در تنَش است. برمیخیزد. نماز میخوانَد. میخواهد دوباره اندکی بخوابد. مرغ و جوجه و اردک و غاز مانع میشوند. سروصدا میکنند. میخواهند از لانهشان بیرون بیایند. باید برایشان غذای صبحگاهی ریخت و سپس رهایشان کرد. گاو هم نعره میکند. علف میخواهد. باید برد در جایی دوردستتر به چوبی بست تا بچرد. لباس کهنهاش را تن میکند. پیاده، راهی میشود. هوا بارانی است. سرد شدهاست؛ اما چارهای نیست. باید پابرهنه شوی و تا ساق پا وارد گلولای و آب سردِ شالیزار شوی، و نشا را بیاغازی. ده ساقه ده ساقه باید برنج را جدا کنی و با انگشت
شست و اشاره و میانی، آن را در گِلولایْ بهشکلی خاص فرو کنی. هزار متر زمین است. نشا! نشا! نشا! زمینْ ناهموار است. باید با دست صافش کنی. دوباره نشا. هنوز پنج مترم نشدهاست. فاصلهی برنجها باید مناسب باشد تا بعداً بشود وجین زد. همچنان خم میمانی و نشا میکنی. زانوانت درد میکند. هنوز ساعت ۹ هم نشدهاست. بارداری! گاهی نوزادی هم بر پشتت بستهای. ساعت ۱۰ میشود. برای هزار متر زمین، یک نفر تا غروب باید پیاپی نشا کند تا تمام شود. فردا میرسد، و دوباره همین! #مادر