نوشته‌شده به ساعت ۰۲:۳۰ بامداد نوزدهم اسفند ۱۳۹۹: سال گذشته در چنین شبی و‌ چنین ساعتی بود که خواهرم از تهران به من زنگ زد و با حالی پریشان و مضطرب به من گفت: «لطفاً به هرچه دوست پزشک و پرستار و متخصص که داری پیام بده (حال مادر را بر روی تخت بیمارستان توصیف کرد) و بگو مادر تا ساعت ۰۱:۳۰ خوب بود و بعداز آن ناگهان حالش بد شد و تنفسش دچار مشکل شده و متخصص هم نیست. ازشان بپرس که چه کار می‌شود کرد!» و من به هرچه دوست پرستار و پزشک و متخصص که داشتم پیام دادم. دو تا از خواهرانم و برادرم تهران، در بیمارستان برای مادر بودند و بقیه در گیلان. برخی از دوستان بیدار بودند و پاسخ دادند و همگی غیرمستقیم به من فهماندند که مادر دیگر ماندنی نیست. و من تا حوالی ساعت ۵ صبح، در تقلا بودم که پاسخی امیدوارکننده از یک دوست دریافت کنم و برای خواهرم بفرستم؛ اما تصاویر و داده‌ها و وضعیت مادر چیز دیگری می‌گفت و من پیش‌از این‌که بتوانم خبر خوب و امیدوارکننده‌ای از احوال مادر دریافت کنم، دیدم خواهرم دیگر پاسخ نمی‌دهد. دیگر هیچ‌کس پاسخ نمی‌داد. پارسال نوزدهم اسفند، دوشنبه بود. ساعت ۶ بود. تازه صبح شده بود. مادرم در آن ساعت کم‌کمَک بیدار می‌شد برای رفتن به‌سوی باغ و بهار؛ اما آن روز و ساعت، دیگر بیدار نشد و رفت! یادم می‌آید مادربزرگم (مادرِ مادرم) نیز در دوشنبه‌ای در سال ۱۳۷۸ درگذشته بود. حالا هردو کنار هم آرمیده‌اند. و درکنارِ آنان هم داییِ مادرم و پدربزرگ مادرم (پدرِ مادربزرگم) نیز آرمیده‌اند. یعنی پدر و دختر و پسر و نوه‌ی دختری، همه از این جهان برفتند. حالا ماییم و گل‌هایی که قرار است بر سردرِ مزارشان شکوفه بدهد. شاهرخ مِسکوب در یادداشتی در سال ۱۳۴۳ درباره‌ی مادرش و در سوگ مادرش چنین نوشته بود: «من در تنِ مادرم زندگی کردم و‌ اکنون او در اندیشه‌ی من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرا رسد، به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده‌است. دیگر بر زمین نیستم، خودِ زمینم و به‌یاری آن دانه‌ای که مرگ در من پنهانش کرده‌است، باید بکوشم تا بارور باشم.» شاهرخ مسکوب همْ چون من، دوستی بسیار نزدیک و چپ‌‌گرا داشت: مرتضی کیوان. مِسکوب از سال ۱۳۳۳ تا سال ۱۳۳۶ زندانی شده بود. بعدها گفته بود که در آن روزهای سختِ زندان و شکنجه، دو چیز زنده نگاهش می‌داشت، یکی مادرش و دیگری مرتضی کیوان؛ که مرتضی کیوان در مهر ۱۳۳۳ کشته شده بود و فقط مادرش برایش مانده بود که او هم چند سال بعد درگذشت. و چه‌قدر شباهت میان من و مسکوب زیاد است. من نیز، هم مادرم را از دست داده‌ام و هم دوست چپ‌گرایم محمد پاکراه را. و آدمی همیشه در رنج است.
‌

5 comments

بشر هنوز برای همدردی با چنین مصیبت‌هایی هیچ واژه‌ای نساخته😥😥😥😥😥😥
سالگردها كه ميايند ، تيزي دشنه برقلب ادم بيشتر فرو مي رود ، تنهايي ادم عميق تر ميشود و جز سكوت كلامي بر زبان نمياد ... برايش درختي بكاريد ، درختي كه از همه بيشتر دوست مي داشت و نام زيباي مادرتان را بر آن نهيد ...
fatemeh
حتم دارم مادر در آن سوی دروازه مرگ هم صبح زود بیدار شده و به سراغ باغ و بهار می رود،چون همیشه...
روانش شاد، یادش سبز
روح مادر شاد و یادش گرامی
روح عزیزشان شاد و روح بیقرار شما به الطاف الهی آرام و صبور باد ...بسیار زیبا و درخور نوشتید 👌