اگر شاهنشاه و حکومت او همچنان سرکار بود ، امروزه دنیا محل امنی برای زندگی بود و خبری از تروریسم اسلامی در جهان نبود .
S
درود بر خاندان ایرانساز پهلوی
MN
✳ "زری رقاص " از لحاظ سواد وفهم چیز دیگری بود!
خوش سخن و با سواد ، ادیب و نڪته دان بانویی شاد ڪه خانقاهی نداشت.
دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگی اش از دسترنج خود و باغِ انگورش میگذشت.
✳ آقای "اخوان"، هم مدیر مدرسهٔ ما بود و هم معلم ؛ خوب درس میداد. تا اینڪه "یَرَقان" گرفت و در خانه ما بستری شد و از "زری رقاص " خواهش ڪرد طبق شرایط و ضوابط بجایش درس بدهد.
✳ "زری رقاص" روز اول حضور در ڪلاس گفت: بچه ها! امروز ما میخواهیم درباره "خدا" صحبت ڪنیم.
فرقی ندارد "ارمنی" باشید و یا "مسلمان".
همه ما از هر دین و مسلڪی با "خدا" حرف میزنیم.
حالا خیال ڪنید خودتان تنها نشستهاید و میخواهید با "خدا" حرف بزنید.
حالا از هر ڪلاسی از اول تا ششم، یڪ نفر بیاید برای ما تعریف ڪند چطوری با خدا حرف میزند؟ و از خدا چه میخواهد؟
✳ در همین حال "مَملی" دستش را بالا گرفت و گفت: اجازه من بگم؟*
گفت: بگو پسرم!
✳ "مملی" گالشهای پدرش را پوشیده بود. هوا ڪه خوب بود پابرهنه به مدرسه میآمد. "مملی" چشمانش را بست و گفت: خدا جان! همه زمینهای دنیا مال خودته؛ پس چرا به پدر من ندادی؟
این همه خانه توی شهر و دِه هست؛ چرا ما خانه نداریم؟
خدا جان! تو خودت میدانی ما در خانهمان بعضی شبها "نانِ خالی" میخوریم. شیر مادرم خشڪ شده، حالا برای خواهر ڪوچڪم "افسانه"، دیگر شیر ندارد.
خداجان! گاو و گوسفندم نداریم. اگر "جهان خانم" به ما شیر نمیداد، خواهرم گرسنه میماند و میمرد!
خدا جان! ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ ڪدام از ما لباسِ نو نپوشیدهایم و اگر موقع عید "مادرِ هاسمیڪ"، به مادرم تخم مرغ رنگی نمیداد، توی خانه ما عید نمیشد!
✳ ڪلاس ساڪتِ ساڪت بود. "مَملی" انگار یادش رفته بود توی ڪلاس است.
"زری رقاص" روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه میڪرد. بعضی بچهها گریه میڪردند.
" زری رقاص" آهسته گفت: حرف بزن پسرم! با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!
"مملی" گفت: اجازه بانو! حرفم تمام شد.
✳ "زری رقاص" برگشت و "مملی" را بغل ڪرد و گفت:
بارڪ الله پسرم! با "خدا" باید همین جور حرف زد.
✳ ڪلاس تمام شد و "زری رقاص" به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت ڪه "باغ پدریاش" را ڪه بهترین باغ انگور در "روستای مارون" بود، به خانوادهٔ "مملی" بخشید!
🌍و حالا چشمان خود را ببندید تا چند دعا به سبڪ "مملی" با هم بخوانیم:
🌍خدای مملی انسانیت را بار دیگر به مجتهدین و علمای ما یادآوری ڪن!
🌍خدای مملی به "اختلاسگران' بفهمان این ملت دیگر رَمق ندارد، لطفا انصاف داشته باشید!
🌍خدای مملی به مسئولین ما بفهمان ڪه ڪارگر و معلم ما نمیتوانند با این حقوق زندگی ڪنند، چه رسد تولید ڪنند و "رونقِ اقتصادی" بیافرینند!
🌍خدای مملی به مسئولین ما یادآوری ڪن "عدالت در بین مردم" ڪم ارزش تر از آزادی از دست "مستڪبر خارجی" نیست!
🌍خدای مملی به مسئولین ما بفهمان ڪه اختلاس و غارت و چپاول مردم، با "بگیر ببند" درست نمیشود، بلڪه با "آزادیِ نقد" و "اقتصادی شفاف" و بدون "رانت" حل میشود!
🌍خدای مملی بار دیگر به مسئولین ما بگو "قانون اساسی" را یڪ بار از اول تا آخر بخوانند و علیرغم نواقص آن حداقل به همین قانون پایبند باشند! 🌍خدای مملی به مسئولین ما بفهما ڪسی ڪه "معاش" ندارد، "معاد" هم ندارد!
🌍خدای مملی به مسئولین ما بفهمان جوانان از دست رفتند، انحصار در فهم دین، ڪمرِ "اندیشه ورزی" را شڪسته!
*🌍 خدای مملی* *به "مملی ها" بیاموز ڪه تقصیر "خدای آسمان" نیست، بلڪه مقصر "خدایان زمین" هستند ڪه پدرت "ڪار" ندارد ، زمین و گاو ندارد؛*
بله اگر بود ولی نیست و اشتباهات سیاسی شاه فقید باعث شد تا این حکومت تبهکار بوجود بیاید. ایکاش شاه فقید بجای وضعیت اقتصادی مردم بیشتر به آگاهی آنها فکر میکرد و این همه به آخوند جماعت احترام نمی گذاشت. من با اینکه با اصلاحات حکومت شاه موافق بودم تا سرنگونی ولی آرزوی حکومتی شبیه به حکومت او را ندارم چون اشتباهاتی داشت که مردم و کشور رو گرفتار این آخوندها کرد. البته در مقایسه با این حکومت ضد بشری و ضد ایرانی ولی وقیح حکومت شاه بهترین حکومت بود ولی فقط در مقام مقایسه و نه واقعیت.
گر تو الشاعری عمامه ات کو؟ درون بشکه ای عهدنامه ات کو؟ ممتاز کلاس طوسی و عروس پایگاهی هزار داماد داری ولی عقدنامه ات کو؟ شبی به زیر طوسی و شبی در گایشگاه گر کون سفیدت را نظم دادی گو برنامه ات کو؟ تو که زیر تخم آقا برفتست پوست از دستت گشاد گشتی ورنه زیر عبل ناله های مستانه ات کو؟
خوش سخن و با سواد ،
ادیب و نڪته دان
بانویی شاد ڪه
خانقاهی نداشت.
دست هایش بسیار نیرومند بود و
زندگی اش از دسترنج خود و باغِ
انگورش میگذشت.
✳ آقای "اخوان"، هم مدیر مدرسهٔ
ما بود و هم معلم ؛ خوب درس میداد.
تا اینڪه "یَرَقان" گرفت
و در خانه ما بستری شد
و از "زری رقاص " خواهش ڪرد طبق شرایط و ضوابط بجایش درس بدهد.
✳ "زری رقاص" روز اول حضور
در ڪلاس گفت:
بچه ها! امروز ما میخواهیم درباره "خدا" صحبت ڪنیم.
فرقی ندارد "ارمنی" باشید
و یا "مسلمان".
همه ما از هر دین و مسلڪی با "خدا" حرف میزنیم.
حالا خیال ڪنید خودتان تنها نشستهاید و میخواهید با "خدا" حرف بزنید.
حالا از هر ڪلاسی از اول تا ششم،
یڪ نفر بیاید برای ما تعریف ڪند چطوری با خدا حرف میزند؟
و از خدا چه میخواهد؟
✳ در همین حال "مَملی" دستش را بالا گرفت و گفت:
اجازه من بگم؟*
گفت: بگو پسرم!
✳ "مملی" گالشهای پدرش را
پوشیده بود.
هوا ڪه خوب بود پابرهنه به مدرسه میآمد.
"مملی" چشمانش را بست و گفت:
خدا جان!
همه زمینهای دنیا مال خودته؛
پس چرا به پدر من ندادی؟
این همه خانه توی شهر و دِه هست؛
چرا ما خانه نداریم؟
خدا جان!
تو خودت میدانی ما در خانهمان بعضی شبها "نانِ خالی" میخوریم.
شیر مادرم خشڪ شده، حالا برای خواهر ڪوچڪم "افسانه"، دیگر شیر ندارد.
خداجان!
گاو و گوسفندم نداریم.
اگر "جهان خانم" به ما شیر نمیداد،
خواهرم گرسنه میماند و میمرد!
خدا جان!
ما هیچ وقت عید نداریم. تا حالا هیچ ڪدام از ما لباسِ نو نپوشیدهایم
و اگر موقع عید "مادرِ هاسمیڪ"، به مادرم تخم مرغ رنگی نمیداد، توی خانه ما عید نمیشد!
✳ ڪلاس ساڪتِ ساڪت بود. "مَملی" انگار یادش رفته بود توی ڪلاس است.
"زری رقاص" روبروی پنجره ایستاده بود. داشت از آنجا به افق نگاه میڪرد.
بعضی بچهها گریه میڪردند.
" زری رقاص" آهسته گفت:
حرف بزن پسرم!
با خدا حرف بزن، بیشتر حرف بزن!
"مملی" گفت:
اجازه بانو! حرفم تمام شد.
✳ "زری رقاص" برگشت و "مملی"
را بغل ڪرد و گفت:
بارڪ الله پسرم!
با "خدا" باید همین جور حرف زد.
✳ ڪلاس تمام شد
و "زری رقاص" به خانه خود رفت و همان شب با خط خودش نامه ای نوشت ڪه "باغ پدریاش"
را ڪه بهترین باغ انگور در "روستای مارون" بود،
به خانوادهٔ "مملی" بخشید!
🌍و حالا چشمان خود را ببندید تا چند دعا به سبڪ "مملی" با هم بخوانیم:
🌍خدای مملی
انسانیت را بار دیگر به مجتهدین و علمای ما یادآوری ڪن!
🌍خدای مملی
به "اختلاسگران' بفهمان این ملت دیگر رَمق ندارد، لطفا انصاف داشته باشید!
🌍خدای مملی
به مسئولین ما بفهمان ڪه ڪارگر و معلم ما نمیتوانند با این حقوق
زندگی ڪنند، چه رسد تولید ڪنند و "رونقِ اقتصادی" بیافرینند!
🌍خدای مملی
به مسئولین ما یادآوری ڪن "عدالت در بین مردم" ڪم ارزش تر از آزادی از دست "مستڪبر خارجی" نیست!
🌍خدای مملی
به مسئولین ما بفهمان ڪه اختلاس و غارت و چپاول مردم، با "بگیر ببند" درست نمیشود، بلڪه با "آزادیِ نقد" و "اقتصادی شفاف"
و بدون "رانت" حل میشود!
🌍خدای مملی
بار دیگر به مسئولین ما بگو "قانون اساسی" را یڪ بار از اول تا آخر بخوانند و علیرغم نواقص آن حداقل به همین قانون پایبند باشند!
🌍خدای مملی
به مسئولین ما بفهما
ڪسی ڪه "معاش" ندارد، "معاد" هم ندارد!
🌍خدای مملی
به مسئولین ما بفهمان جوانان از دست رفتند، انحصار در فهم دین،
ڪمرِ "اندیشه ورزی" را شڪسته!
*🌍 خدای مملی*
*به "مملی ها" بیاموز ڪه تقصیر "خدای آسمان" نیست، بلڪه مقصر "خدایان زمین" هستند ڪه پدرت "ڪار" ندارد ، زمین و گاو ندارد؛*
🌺"خدای مملی"..
ایکاش شاه فقید بجای وضعیت اقتصادی مردم بیشتر به آگاهی آنها فکر میکرد و این همه به آخوند جماعت احترام نمی گذاشت.
من با اینکه با اصلاحات حکومت شاه موافق بودم تا سرنگونی ولی آرزوی حکومتی شبیه به حکومت او را ندارم چون اشتباهاتی داشت که مردم و کشور رو گرفتار این آخوندها کرد. البته در مقایسه با این حکومت ضد بشری و ضد ایرانی ولی وقیح حکومت شاه بهترین حکومت بود ولی فقط در مقام مقایسه و نه واقعیت.
درون بشکه ای عهدنامه ات کو؟
ممتاز کلاس طوسی و عروس پایگاهی
هزار داماد داری ولی عقدنامه ات کو؟
شبی به زیر طوسی و شبی در گایشگاه
گر کون سفیدت را نظم دادی گو برنامه ات کو؟
تو که زیر تخم آقا برفتست پوست از دستت
گشاد گشتی ورنه زیر عبل ناله های مستانه ات کو؟