تقدیم به تینا
سرش را در پالتوی زمستانی فرو کرد. حواسش بود متقارن قدم بزند. حتی زمانی که می خواست با کسی باشدشیوه ی راه رفتن آن دختر برایش مهم تر از شخصیتش بود. فکر می کرد نوع قدم زدن دقیقا مثل اثر انگشت است بلکه مهم تر، چرا که نشان دهنده ی روحیه ی هر فرد است. گاهی دختری را زیبا می دید از پشتش، کوچه به کوچه راه می رفت. شاید پنج دقیقه لذت می برد ولی بعد راهش را کج می کرد. همین آرامش کوتاه مدت تا چند روز سرحال نگه اش می داشت.
چشمان احمد از بی خوابی می سوخت. به چهارراه که رسید پیکان زردی جلوی پایش ترمز کرد. تعادلش بهم خورد و در جا افتاد. راننده تاکسی در را محکم بست، ترسیده بود. وقتی فهمیدی چیزی نشده شروع کرد به فحش دادن.
احمد کوچکترین نگاهی به راننده نکرد. ایستاد و پالتو را تکاند، به راهش ادامه داد.
با خودش گفت هنوز زنده ام و سوال کردن را از سر گرفت. می پرسید در تهران چند تا چهار راه هست. می پرسید در چند تای آنها کسی را زیر گرفتند و...
پیگیر هیچ سوالی نمی شد و بعدی را می پرسید. از سر بیکاری زیر لب حرف می زد.
صبح نشده بود. فقَط یک دکه باز بود. خواست از سر تفنن با کسی حرف بزند ولی بهانه ای به ذهنش نرسید.
"یک نخ سیگار لطفا، ارزان ترینش"
فروشنده بدون حرفی پول را گرفت و احمد با کسی حرف نزد. کام اول را که گرفت از عمد سرفه کرد. به فروشنده لبخنر زد و گفت سیگاری شدن سخت تر از سیگار کشیدنه.
ابتدای سیگار را با کلید برید و باقی سیگار را در جیب پالتو گذاشت.
از پنج صبح حدودا نیم ساعت گذشته بود ولی هنوز به قول خودش در دیشب زندگی می کرد.
اولین بار که خواست نوشین را نوازش کند دستش را پس زد. صدای زیرش را بلند کرد و گفت این دست خیلی ها رو نوازش کرده. احمد سرش پایین انداخت. انگار که روی آتش خاک بریزند. نوشین با همان لحن از او پرسیده بود چرا چاقو خوردی و احمد صادقانه گفت برای یک دختر. از ٱن روز نوشین را ندیده بود. شب ها به او فکر میکرد ولی تنها شب ها، نه باقی روز.
احمد دودل بود سراغ پدرش برود یا نه. یک لحظه منصرف شد. گفت من که بیشتر راه را آمده ام، بگذار بار آخرم او را ببینم.
بطری را با پای چپ جلو می انداخت و زمانی که به آن می رسید دوباره شوتش می کرد. درست مثل فوتبال بازی کردن در دبستان.
از کنار مسجد رد شد، وقت نماز بود. داخل رفت. کفش ها را گوشه ی مسجد قایم کرد تا آن ها را ندزدند. گوشی را به شارژ زد تا با نوشین حرف بزند ولی همچنان آزاد می زد. همزمان طرح های روی فرش مسجد را دنبال می کرد. از کنار علم که گذشت یاد زمان هایی افتاد که روی کول پدرش می نشست و کوه می رفتند. نفس پدرش هیچ وقت کم نمی آمد ولی الان که همسن آن روز های پدرش است از سیگار حتی نمی تواند نفس بکشد.
خانه ی پدری احمد نزدیک مسجد بود.
در زد. دو ضربه ی سریع و بعد تر یک تک ضربه، درست مثل گذشته. در باز شد، عمه اش بود. گفت احمد سریع بیا. علی در احتضار است.
توان سریع رفتن نداشت ولی برای خالی نبودن عریضه با عجله رفت.
پرده ها کشیده بود و اتاق بوی ادرار میداد.
احمد دستش را گرفت. همان دست هایی که با او لی لی لی لی حوضک بازی می کرد ولی پدرش او را نشناخت‌.
پدرش فریاد می زد احمد را بیاورید و اشک می ریخت ولی احمد را که کنارش بود نمی شناخت.
#کوهیار

3 comments

سلام
من دوبار نوشته رو خوندم و هر دوبار از کنار مسجد رد شد و الخ
به دلم نشست و خیلی واقعی و محسوس میشد باهاش ارتباط برقرار کرد
و زیبا بود
ولی قسمت اول و توصیف احمد و نوع مکالمه و علت نبودن و ندیدن شیرین بعد از اون یا خیلی ذهنی بوده و قسمت بیشترش رو کاغذ نیومده یا من نتونستم ارتباط درستی باهاش برقرار کنم و درکش کنم
موفق باشید🌷
جالب ترین قسمت برای من این موضوع بود که وقتی میخواست برود پیش پدر بیمارش دیگر تقریبا دیر شده بود به امید این که همگی ما با خواندن این .داستان عبرت بگیریم
داستانتو‌خوندم یه تلفیقی از چالش اگزیستانسیالیست‌‌ سورن کی کرگور و از خود بیگانگی مارکس‌رو‌تو‌خودش داره، میشه جنبه های دیگری رو هم توش پیدا کرد مثلا نوفمینیسمی یا فردگرایی گیج کننده ،در کل باید بگم علاوه بر این المانهای فلسفی که صددر صد با آگاهی نوشتیش ،من یکی عاشق قلمتم