◾️ابراهیم
چهاردهساله بود.
نه آنقدر بزرگ که «مرد» صدایش کنند،
نه آنقدر کوچک که کسی دلش نیاید به او شلیک کند.
متولد ایران؛
با مادری ایرانی که لالاییهایش فارسی بود
و پدری افغانی که نانش همیشه بوی غربت میداد.
نامش ایرانی بود،
چهرهاش آشنا،
اما سهمش از این خاک
همیشه «نوبت بعد» بود.
از دنیا
حتی یک شناسنامه هم سهمش نشد.
نه کاغذی که ثابت کند «هست»
نه عددی که تولدش را رسمی کند.
بیهویت زندگی کرد
و بیپرونده مُرد؛
انگار نبودنش
از بودنش سادهتر بود.
کودک کار بود.
نه از سر انتخاب،
از سر ضرورت.
دستهایش هنوز باید مداد نگه میداشت
اما آچار و فیلتر روغن را بلد شده بود.
در تعویضروغنی
قدش به کاپوت ماشینها نمیرسید
ولی بار زندگی
زودتر از سنش روی شانههایش افتاده بود.
ابراهیم
با لباسهای همیشه چرکِ شرافتمندانه
و کفشهایی که بیشتر دویده بودند تا ایستاده باشند
به دنیا ثابت میکرد
که فقر جرم نیست
اما مجازات دارد.
و بعد
تیر.
نه به پا
نه به دست
نه به خطا.
به قلب.
قلبی که
برای هیچ دختری تند نزده بود
برای هیچ آیندهای برنامه نچیده بود
برای هیچ رؤیایی فرصت نداشت
ایستاد.
ابراهیم
نه شهید شد
نه قهرمان نام گرفت
نه تیتر شد
نه عزاداریاش مجاز بود
فقط
کم شد.
بیسروصدا
از آمار کودکان کار
و از جمع زندهها.
او را دفن کردند
اما سؤالها هنوز روی زمیناند:
کدام مرز
چهاردهسالگی را بیهویت میکند؟
کدام قانون
کودکی بیشناسنامه را
هدف مشروع میداند؟
و کدام دنیا
مرگ را سهم طبیعی فقر مینویسد؟
ابراهیم
اگر جایی هست که
برای «بودن»
مدرک نمیخواهند
و برای نفس کشیدن
تیر شلیک نمیکنند
آنجا آرام بگیر.
ما
اینجا
با شرمی کهنه
اسم تو را
یادمان خواهد ماند.
https://i.postimg.cc/mkMwT5PG/Post.png🆔@imamalisociety
هر بار که خواستم هویت خودمو به کسی نشون بدم.. به یادش باشم