ایرانی کمابیش یازده قرن فرصت داشت خودش را از چنگال اسلام برهاند. مگر میشود که یازده قرن کسی حتی در حد و اندازهٔ محمد، در این جغرافیای پهناور پرورده نشود؟ شاید چون متفکر ایرانی خواست مسلِم بماند. حتی باورمندان به بازیابی خردورزی ایرانشهری مانند یعقوب لیث و فردوسی هم مسلمان مردند. از فیلسوفان و متفکرانش هر که آمد جز از سوسوهای گُنگ و کمنوری از امثال رازی و خیام، که در لفافهٔ دینداری، مخاریقالانبیاء را پدید آوردند، اثری از شوریدن بر جهانبینی خمودهٔ تحمیلشدهٔ اسلام نمیتوان یافت. نه تنها اثری از آن شورش نیست، که همهٔ همّ و غمشان را بر این بسیج کردند که حقانیت اسلام را به هزار سفسطه به اثبات برسانند. گویی پیش از اندیشیدن نتیجه را گرفتهاند. حتی از حملهٔ مغول که صحنهٔ سیاست را برای مدتی از اسلام سیاسی زدود، نه تنها بهره نگرفت، که کوشید به همان چاه بازگردد. باید پذیرفت که این جغرافیا یازده قرن از تفکر سترون بوده است. اندیشهٔ ساختارشکن نداشته و منشأ تغییر مسیر فکریِ غالبی نشده است. امثال سهروردی و عینالقضات کم نداشته است که به تکفیر عالمان دین جان سپردهاند، اما باز هم کسی که خروش اندیشهاش این تار سست را بجِرَد برنخاسته است. یعنی جانهای بسیاری به پای اندیشهها فدا شدهاند، اما باز هم آن اندیشهها، اندیشههای مترقی و ویرانگری نبودهاند. آنها هم در همان چارچوب الوهی-وحدانی تحمیلشده بر ذهن اندیشمند شکل گرفتهاند. ما وارث یک یأس تاریخی هستیم. یأسی که یک سرش به سرکوبهای دمادم دینی برساخته از جهانبینی بادیهنشینی میرسد و سر دیگرش به این باور که حتی در ذهن هم راهی برای رهایی از آن خدا و دین نیست.
عجیب زاده
چپ و عوامزدگی و توهم ضد لیبرالیسم و فردگرایی و واقعیت