This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میدان سلطان احمد قلب استانبول

سیدجواد میری



جان آگه با #فرهیختگان

1 comment

"علویان" فرقه‌ای از "غُلات‌شیعه"اند که پراکندگی‌شان در جنوب آناتولی و سوریه است. تعبیر "غُلات" به‌معنای "اهل‌غُلُوّ" یک اَنگِ "خطابی" است بین‌شیعیان از برای فروکوفتنِ همدیگر؛ والا اکثریتِ‌قاطع شیعیان امروزین درونِ دامنه معناییِ "غُلات" قرارمی‌گیرند.
تعبیر "اهل‌غلو" برای فرقه‌هایی از شیعه ساخته‌شد که امامان را به مقامِ "خدایی" نزدیک و در آن ادغام می‌کردند. امروز تقریبا همه شیعه چنین‌ می‌کنند! چگونه؟

در قاموس "تشیع" - هیچ تشیعِ موجودی - هرگز چنین نیست که "امام" آدمی است چون دیگرِ آدم‌ها، الا این‌که پارسا و عالِم است. بلکه "امام" واجد "فَرَه‌ِالاهی" است، او "علم‌غیب" دارد، "عصمت‌" دارد والبته توانِ تصرفِ در هستی.
هیچ عالِم‌پارسایی چنین نیست و نتواند که باشد. عالِمان پارسا در میان شیعیان و سنیان کم‌ نبودند، عالمِ پارسا دانستنِ امام "تقلیل‌دادنِ" اوست، و شیعه این را برنمی‌تابد.
آنچه "امام" را در نظرگاه شیعه تعریف می‌کند نه پارسایی و نه علمِ اوست، بلکه آن "فره‌ِ الوهی" است که در او هست و در احدی دیگر نیست.
همین "فره" است که به او "ولایت" می‌بخشد، "ولایت" به پارسایی و علم برنیاید، بلکه پیوسته به آن "فره" است.

دراین هندسه‌الاهیاتی، "امام" دیگر آدمی نیست که پدری و مادری دارد، زاده‌ شد و درگذشت، او "رَمزی ربّانی" است از برای "رستگاری" - بی‌"امام" نمی‌شود "رستگار" شد.
اینجاست که "امام" با "فرجام‌شناسی" (اِسکاتولوژی) ربطِ وثیق می‌یابد. چنین است که معنای این حدیث که شیعه بکرات نقل کرده است روشن می‌شود:
"مَن ماتَ و لَم یَعرِف امام‌َزمانهِ، ماتَ میتهً جاهِلیه" (آن که بمیرد و امامِ هنگام‌ِ خویش را ندانسته باشد، به مرگِ نامسلمانی مرده باشد). اتباعِ "امام"، لازمه‌تخطی‌ناپذیر "رستگاری" (اُخروی) است.

در چارچوبه این الاهیات غیرقرآنی است که حادثه کربلا دیگر قتل صالح‌ای به دست فاجری نمی‌شود، بلکه حادثه‌ای با پژواکِ کیهانی می‌گردد که طی آن هتکِ‌الوهیت واقع شده است!
این دقیقا فهمِ شیعه از واقعه‌کربلاست، فهمی که تاویل‌های "مدرنِ" امثال بازرگان‌ها و شریعتی‌ها می‌خواستند تا با صورت‌ِمعقول بخشیدن به آن، آن را از ساحت‌ِ کیهانیِ الوهیتِ‌ که در آن ادراک می‌شد، به عرصه زمین‌اش برکِشند، که درنگرفت.

اما این‌که گفتم "غیرقرآنی"، ناظربر این واقعیت است که با هیچ تاویل‌ِ ولو گزافه‌کاری هم نمی‌توان از متنِ قرآن انگاره‌هایی چون "امامت"، "ولایت"، "عصمت"، "مهدویت"، "فره‌الوهیِ معطوفِ به رستگاریِ نه‌چندان دربند پارسایی" را برآورد، که قرآن متن‌ای عمدتا "عقلانی" است و رستگاری را جز در گرو دینداری و پارسایی نمی‌داند.
در قاموس قرآن "عصمت" نیست، حتی پیامبران اولوالعظم هم معروضِ خطاهایند والا آن همه توبیخ‌ها و تهدیدها به پیامبر که در قرآن هست، نمی‌بود؛ و یا موسی که آن همه بزرگداشت‌ها در قرآن می‌یابد در خَبطِ قتل‌ِنفس نمی‌افتاد تا سرکوفتِ خدای را که "..وَ فَعَلتَ فِعلَتَک‌َالّتی فَعَلتَ" را دریافت دارد؛ و هم‌ خدای او را سراغ "عبد من‌ عبادنا" نمی‌فرستاد تا "بیاموزد" آنچه را که جاهل‌بدان بود!

پس این آموزه‌ها که هندسه الاهیاتی شیعه را پرداخت از کجا آمدند؟!
نظریه من آن است که از "گنوزیس"ای" آمدند که از قرن‌نخستِ پیش‌از‌میلاد (طومارهای بحرالمیت) تا آغاز قرن ششم میلادی، شرق مدیترانه و میانرودان را تحت‌نفود بلامنازع خود گرفته بود و آثار آن در میانرودان تا قرن‌ها بعد بماند، و "کوفه" در میانرودان را زادگاهِ اقسام "تشیع‌ها" نمود، که نخستین‌ِ ایشان "کیسانیه" بود در قرن نخست هجری که همه اجزای آن هندسه الاهیاتی را با خود داشت: امامت، ولایت، بازبستگیِ رستگاری به اِتباع امام، و صدالبته "مهدویت‌"ای که هیچ رَدّی‌از آن در قرآن پیدا نیست!
قرنِ‌نخستِ هجری و این همه آموزه‌ها و انگاره‌ها؟؟!! آیا می‌توان تصوری جز این داشت که اینها همه از قبل در آنجا بودند که به یکباره در قامت دین‌نو (اسلام) خزیدند و تشیع را صورت بستند؟
چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید...