▪️عضو قدیمی کانالم است. دیدم پروفایلش سیاه شدهاست. پرسیدم چه شده و گفت: «
چهقدر وقتی مادر عزیزتون مبتلا به کرونا شدن و فوت کردن غصه خوردم و با پستهای شما گریه کردم؛ پدر نازنینِ خودم را هم به همین علت از دست دادم. تازه میفهمم شما چی میگفتید». شما جای من! برای این مصیبت چه تسلیتی میتوان گفت؟ هیچ! و من دوران درگذشتِ مادرم دوباره برایم زنده شد. همدل بودم با این دوستم؛ اما چیز زیادی نداشتم برای گفتن.
▪️دختری بود دانا و کوشا و بااراده. همشهریام بود و بارها شده بود که میخواست به
نمایشِ فیلمِ مدرسهی تئاتر آن بیاید؛ اما زندگیِ کارمندی و دغدغههای شخصی مانع شده بود و دورادور مطالب و برنامهها را پیگیر بود. مادرش را پیشاز کرونا در تصادفی سهمناک از دست داده بود و با گذشتِ یک سال، همچنان داغدارش بود. ما هرگز هم را ندیده بودیم؛ اما «کتاب» محور اصلی گفتوگوهای ما بود. یک بار کرونا گرفت، خوب شد. دوباره گرفت و دیروز درگذشت. چنان ترسِ این ماجرا در من رخنه کرده که لال شدهام. همهاش ۲۸سالش بود با هزار آرزو و اشتیاق. «هستی»اش رفت! و من فقط این آواز بسطامی در ذهنم مرور میشود «
که جهان جمله سراب است».