‌
دیشب اتفاق جالبی برایم افتاد. با یکی از آشنایانم کاری داشتم. گفت در مسجد محله است. هنگامی که در مسجد بودم، متوجه گفت‌وگوی مردی جوان با پسری نوجوان به عربی شدم! برایم جالب شد که اینان کیستند و در روستای ما چه می‌کنند. از هم‌محلی‌ام پرسیدم و گفت آن آقا هم‌کار آقای فلانی در اداره‌ی گمرک است و چند روزی آمده‌اند سفر. اهل خورستان‌اند. من هم شاخک‌هایم تیز شد و رفتم نزدیک‌شان. به آنان گفتم که آیا با موسیقی عربی در عراق و مصر آشنایی دارید؟ گفتند آری. گفتم مثلاً ناظم‌ُالغزالی را می‌شناسید؟ مرد گفت آری و گوش می‌دهیم و خواننده‌ی خوبی است و در دست‌گاه می‌خوانَد. من گفتم آری. لامی‌خوانی‌هایش خیلی شورانگیز است. سپس خودش برگشت گفت اما ما بیش‌تر ام‌کلثوم گوش می‌دهیم. گفتم من هم شیفته‌ی ام‌کلثوم هستم و سال‌هاست که آثارش را گوش می‌دهم و می‌خوانم (در این حین گاهی هم با هم‌محلی‌ام به گیلکی سخن می‌گفتم و آن‌ها متوجه نمی‌شدند). نخست سخنم را جدی نگرفت و پنداشت که شاید کسی هستم که فقط نام ام‌کلثوم را شنیده‌ام. گفتم من بسیاری از آهنگ‌هایش را از برم. گفت «هجرتک» را خیلی دوست دارد. گفتم «الأطلال» را چه‌طور؟ خیلی معروف است. گفت کدام است؟ برایش خواندم. گفت این را به‌یاد ندارم و خوشش آمد از خواندنم؛ اما هنوز مرا جدی نمی‌گرفت و روی این حساب که من گیلک هستم و فارسی صحبت می‌کنم، نمی‌خواست بپذیرد که ام‌کلثوم را بیش‌تر از او می‌دانم و می‌شناسم! مانند این‌که من بروم خوزستان و کسی آن‌جا باشد که مثلاً خواننده‌ی گیلانی، استاد فریدون پوررضا را از من بهتر بشناسد و بخواند. شاید من هم جدی نگیرمَش! سپس آغازید به تعریف خاطره‌های پدرش. می‌گفت پدرم شیفته‌ی عبدالحلیم حافظ بود‌. دفترچه‌ای داشت که تمام شعرهای او را در آن می‌نوشت. وقتی جنگ شد، سمت ما را بمباران کردند و پدرم وقتی به منزل‌مان برگشت، نخستین چیزی که دنبالش کرد، آن دفترچه‌ی کهنه و قدیمی بود! و سرانجام آن را یافت. کاغذهایش همه خراب و خشک شده بود. پدرم مدت‌ها مشغول ترمیم و بازسازی آن شد و همیشه آن را محفوظ نگه می‌داشت. / خیلی جالب بود که این‌ها خانواده‌ای مذهبی بودند و این آقا علاقه‌ی فراوانی هم به مداحی و قاریان قرآن داشت. بااین‌حال عشق و شیفتگی به موسیقی در چشمانش موج می‌زد. درباره‌ی کاظم‌الساهر و چند خواننده‌ی دیگر سخن گفتیم. دوباره برگشتیم به ام‌کلثوم. به او گفتم یکی دیگر از اجراهایی که از ام‌کلثوم خیلی دوست می‌دارم «سیرة‌الحب» است. تا این را گفتم گفت: «آخ! آخ! عالی است!» و آن پسر نوجوان، که امیرحسین نام داشت، هم به‌وجد آمده بود. گفتم من این اثرش را هم از برَم. شگفت‌زده شد و باور نکرد‌. در همان مسجد دهان به آواز گشودم و برایش خواندم. و هرچه می‌خواندم، آن دو بیش‌تر ذوق می‌کردند. متنش را هم تا حدودی بلد بودند. لب‌خند از لب‌شان نمی‌رفت. برای‌شان خیلی هیجان‌انگیز بود که هزار کیلومتر آن‌سوتر از خانه و کاشانه‌شان، یک گیلک دارد برای‌شان به لهجه‌ی مصری، ام‌کلثوم می‌خوانَد! تا خواندنم تمام شد، آن پسر نوجوان با لب‌خند و موجی از شعف برگشت گفت: «عین ام‌کلثوم خواندی!». و این‌جا بود که دیگر مرا جدی ‌گرفتند. 😉 کمی از نوازندگان و آهنگ‌سازان و گروه افسانه‌ای ام‌کلثوم سخن گفتیم و این‌که چه‌گونه او دقایق متمادی سرِپا و از حفظ همه چیز را می‌خوانْد و اجرا می‌کرد. از مسجد آمدیم بیرون. گفت بیایید شما را برسانم و من هم پذیرفتم. در خودرو صحبت از نوازندگان خوزستانی شد و من گفتم که در بهبهان و اهواز و سربندر دوستانی دارم. و گفتم که سربندر یک دوست قدیمی دارم. گفت اتفاقاً ما هم اهل سربندر هستیم! و از من نام‌ونشان دوستم را پرسید و گفت که آنان را می‌شناسد! و ناگهان دوباره این هزار کیلومتر فاصله به‌قدر چند کلمه شد و کوچک و کوچک‌تر شد! آخرش طاقت نیاورد. به امیرحسین گفت که شماره‌ی ایشان را یادداشت کن. شماره‌ام را دادم و با تأکید فراوان گفت که هرگاه به خوزستان و به ویژه سربندر و حوالی آن آمدی، تماس بگیر که پذیرایت باشم. و تأکید کرد که حتماً باید پیش او بروم و خوزستان را با او بگردم و بخوانیم و بنوازیم. ام‌کلثوم، زاده‌ی روستایی در استان «دَقَهلیه»ی مصر در سال ۱۸۹۸ (۱۲۳ سال پیش) بود و من زاده‌ی روستایی در استان گیلانِ ایران در دهه‌ی ۶۰ خورشیدی (هشتاد میلادی). بیش‌از سه دهه از عمرم می‌گذرد و کسی از هزار کیلومتر آن‌سوتر، به‌دلیل علاقه‌ی منِ روستایی به یک روستایی دیگر در چند هزار کیلومتر آن‌سوتر، مرا به شهر و منزل خود دعوت می‌کند! من کجا؟ مصر کجا؟ سربندر کجا؟ و این آغاز یک دوستی و آشنایی شد که نمی‌دانم چه ماجراهایی در خود خواهد داشت؛ اما برای منی که اهل ماجراجویی‌ام، فتح باب نکویی بود و شاید به همین بهانه راهی سربندر شدم و آن دوست قدیمی‌ام را هم پس از سال‌ها برای نخستین بار دیدم.

#مصر #خوزستان #سربندر
#ام‌کلثوم #گیلان #عربی
‌
@REsearchers
‌

18 comments

عالي بود.. دوستي هاتون پرشور و عشق و مستي
LEYLA
عالي بود.. دوستي هاتون پرشور و عشق و مستي
سلام بر شما. سپاس‌گزارم. برای شما نیز چنین باد
کیف کردم از خواندن این سطرها...❤🌹
چقدر خوب و شیوا نوشتید.
M@t
چقدر خوب و شیوا نوشتید.
سلام. سپاس‌گزارم از حُسن نظر و توجهتان
چقدر حس خوبی داشت. 🤩🤩
مریم
چقدر حس خوبی داشت. 🤩🤩
سلام. خواهش می‌کنم. لطف دارید
به قول راسل دین وقتی در عربستان بود تا حدودی معنای خون و خونریزی میداد اما وقتی به ایران رسید شد عامل پیشرفت و دانش و آبادانی...مصر هم دقیقا همانگونه است و مقامش هماره برای من بالا بوده و با مطالعه گاه گاهی موسیقی اش هم لذت میبرم....از بانو ام کلثوم فقط برضاک یا خالقی را بسیار گوش داده ام و چه نغز و نیکوست صدای این بانو
MITRAX
درود به شما. بسیار زیبا بود.شما خوش صحبت هستین و هر کسی حتی از هزاران کیلومتر دورتربا شما آشنا میشه لذت میبره.امیدوارم بزودی به سفر برید و دیدار تازه کنید.
MITRAX
درود به شما. بسیار زیبا بود.شما خوش صحبت هستین و هر کسی حتی از هزاران کیلومتر دورتربا شما آشنا میشه لذت میبره.امیدوارم بزودی به سفر برید و دیدار تازه کنید.
سلام بر شما. سپاس‌گزارم از محبتی که بنده دارید و ممنون که می‌خوانید. امیدوارم تا پیش‌از پایان زندگی و جوانی‌ام، بتوانم تمام ایران را بروم و ببینم و تجربه کنم و از آن‌ها بنویسم
چقدر جالب بود این نوشته،همشهری بنده بودن این اقا 😊
Show next 4 comments